منچرز


کوثر خانمی که مدعی بود بلدم بلدم رو اینجوری بردمش😎
گاشگانه
پس از سالها به عشق دیرین بازگشتم🥲
دیگر هرگز هم را ترک نخواهیم کرد.
تو مغازه دیدیمش هی همینطو نگاش میکردم😂
تا یه جایی ام با ما بود بعدش تموم شد.
خدا نصیب همتون کنه خیله خوبه🤣❤
اینترنت
تااا بهش میگفتم یه دیقه نتتو وصل کن میگفت خودم ۱۰۰ مگ بیشتر ندارم!
بعد با همون اینترنت تو اینستا و تلگرامه!
حالا الان ۸۰ درصدشو مصرف کرده وسط لایو انتخاب رشته نتش جواب نمیده گفت وصل کن گفتم ۱۰۰ مگ بیشتر ندارم هی گفت گفت منم گفتم ندارم خودشو باد کرد رفت بیرون وصل شه به گوشی مامان باباش
خووووب کردم!
بزا بفهمه یه بار مثه خودش برخورد کردن چه حسی داره مگه پدر من بهش اینترنت و شارژ مفت میدن که همه از من توقع بیجا دارن
دو دیقه بعد:
اینترنت پیدا نکرد اومد وصل شم بش🤣
وصل شدم رفته تو تلگرام چخیدم بهش داره فوشم میده عییین آدم داره فقققط لایوشو میبینه😂❤

تاب تاب عباسی مغز منو نندازی
مغزم تاب برداشته، میخواستم جانمازو بزارم تو یخچال😐
اینحرکت مضحک از هیچکی جز من بعید نیست😎
به نیت سلامتی بنده سه بار استغفار گویید و فوت کنید😌📿
تشکر🌱
دوشنه
دیروز که از پاساز فردوسی اومدیم ایشون تو حیاط ما بود.
دوتا بودن
![]()
پاساژ فردوسی رو شدیداً بدم میاد برم اصن نمیدونم چرا ولی خوشم نمیاد!
هیچی به چشم قشنگ نمیاد😐
پرو کردن رومخ ترین کار تو خرید کردنه، ینی حاضرم بی پرو بخرم ولی پرو نکنم😂
چرا فروشنده خودشو دخترخاله من میدونه هی تو اتاق منه!
رفتم یه شلوار بگیرم میگم راسته برداشته یه چی آورده ازینا که هرچه به پاچه میره گشاد میشه، دمپا نه
پوشیدم دیدم عه من که ازینا دارم!
بعد میگه خب بگ بپوشه خب مام استایل بپوشه خب این کارو دارم خب اون کارو دارم😐
من نمیدونم چطور دختریم که اینطوری آفریده شدم ولی از لباس خریدن متنفرمممممممممممممممممممممم
یه شلوار خریدیم زیپش خرابه هرچی بالا پایین میکنی بازم بسته نمیشه یه پیرهنی بابام خرید مشکی براق😐
شالم خو هنوز ندارم الان در این محدودیت زمانی باید برم مجدد لباس هاستونم🙂
آخه کی چهار بعد از ظهر حوصله داشته خرید رفته که من دومیش باشم؟
اومدیم خونه مریم از روضه اومد با آبروبرش
موهاشو بافتم ینی خون به جگرم کرد که کلشو تکون نده!
تو این زندگی دق کردم!
دارم میرم ده کوره
التماس دعا😎
مداحی محبوب
کوروش با امام حسین؟
اگه بهشون بگی نژاد پرست ناراحت میشن ولی میگن چرا باید برای یک عرب عزادار باشیم؟
عزاداری برای ارباب کسی که نه فقط خودش بلکه خانوادشم مدافع حقوق بشرن عرب و غیر عرب نداره هرکسی تو هرجا دنیا میتونه عزادار باشه!
یه نفر دختر سه سالشو بچه شش ماهشو پسر جوونشو بچه های برادر و خواهرشو وسط میدون میفرسته شهید شدنشون رو به چشم می بینه خودش بدن ارباً اربای پسرش رو جمع میکنه خودش پسر شش ماهش رو خاک میکنه دختر سه سالش که صداش میزنه با سر میره!
امام حسین میتونست با یزید بیعت کنه اما برای چی بیعت نکرد؟
جز این بود که برای راحتی همون مردم بی وفایی بود که از ترس تو خونه هاشون موندن!
بعدها بعضیاشون شدن توابین!
جنگیدن تا توبه کرده باشن اما کی؟...دیر شد!
بعد دختره اومده میگه چرا برای کوروش کبیر عزادار نباشیم؟
کوروش یه اسطوره ملیه ما ایرانیا بیشتر از هرکشوری می شناسیمش ولی تو برو اون سر دنیا بگو کوروش کبیر ببین می شناسن؟
قصدم کوبیدن کوروش نیست. کوروش همونقدر که برای یک ایران ارزش داره، برای منم با ارزشه!
ولی مقایسه کوروش با امام حسین؟
کوروش گلوش بچه شش ماهش تیر سه شعبه خورد؟
توی پای دختر سه ساله کوروش خار مغیلان رفت؟
گوشواره از گوش دختر سه ساله کوروش کشیده شد؟
خیمه های کوروش آتیش گرفت؟
ناموس کوروشو تو بازار چرخوندن؟
قابل مقایسه نیستن که بشه گفت ما برای امام حسین عزاداری می کنیم پس باید برای کوروشم بکنیم!
میخوای برای کوروش موکب بزنیم هیئت جوانان بزنیم بگیم : از ته دل ناله بزن یا کککوووووررررووووششش؟
اگر نظرتونه مشکلی نیست برید روز پرواز کوروش موکب بزنید مشکی تن کنید با سر بند یا کوروش چای روضه مجلس کوروش بدید شیخم بیارید نوحه بخونه از بلایایی که بعد از شهادت کوروش سر خانوادش اومد بگه!
دِنگی
اگر بعد نیش زدن؛ خارش محل، سردرد دارید استامینوفن بخورین و اینکه سینک ظرفشویی و ...رو ضدعفونی کنین آب زیر گلدون رو عوض کنین چون این بیماری از آب راکد میایه و پشه فقط منتقل میکنه
وزارت بهداشت مشهد مقدس😎

قوروت آبروبرِ رو مخ
دیشب خودمو داشتم کنترل میکردم بچه نگیرم مثی که آب لباس میگیرن؟
به همین شکل نچلونمش!
نه از شدت نازی، از شدت رو مخی و تخسی🔫😐

آبروبران

این دوتا قوروت آبروبَر که مشاهده می کنید دیشب خوووون به جیگر من کردن😐🩸💔
چرا در فرهنگ لغاتشون بتمرگ بشین بفرما نکن نییییست!
اون خاله ریزه که با اون چادرش نمیدونم منو صندلی می بینه میاد رو پای من میشینه
تازه میگه بیست کیلوام!😎
اون شازده که رفته قاطی مردا نشسته این خاله ریزه ام رفت فیلم بگیره
چه فیلمیییییی!
انگار تو اقیانوسه که هی دوربینو موج میده
یک شعریم یاد گرفته هی میگم نخون زشته بلند بلند تو خیابون تو مغازه مردم میخونه😐

(وووووشششش نگاش کن فقط😐💔ینی حتما باید دستشو میآورد حتی اگه تشنه نباشه!)


اینو نمیدونستم کدومش بهتره جفتشو گذاشتم
حالا کدومش قشنگتره؟
یا هیچکدوم؟🔫🙂
سربلند
#سربلند
همیشه یک تسبیح گلی دستش بود.
گفتم:(آقا محسن،هی با این تسبیح چی می گی لب می جنبونی؟)به خودم گفتم اگر به من بود، این سی ک سه تا دانه را ظرف دو دقیقه قرش می دادم می رفت؛ صدتایی نیست که این همه مشغولش شده است.
- دارم برای زمین ذکر میگم!
تا دید نزدیک است چشمانم از حدقه بزند بیرون، گفت:
- روی این زمین می خوابیم، راه می ریم، نباید مدیونش بشیم!
در دلم به ريشش خندیدم.
- خدا وکیلی ذکر گفتن برای زمین دیگه چه صیغه ایه که از خودتون درآوردید؟!
اصلاً نمی فهمیدمش.
عید نوروز با زهرا آمد خانه مان.
عدل برگشت و به مجسمه ی زن گوشه ی اتاق گیر داد:(دایی اگه ناراحت نمیشی، جای این مجسمه، عکس شهید کاظمی بذار.)
سری جنباندم که یعنی ببینیم چی می شود؛ ولی ته دلم گفتم: اینم ب این سپاهی بازیاش زیادی رو مخه!
انگار حرف دلم را از چشمانم خواند.
نیشخندی زد و گفت:(ایشالا بهش میرسی!)
گوشواره⛓🖤
تاسیس وب
مدانن امروز تولد وبومه؟🥲
پ.ن: فک کردم یادم رفته و گذشته ولی رفتم تیر۴۰۱ دیدم دقیقا همین امروزه🥲
سربلند
#سربلند
توی رفت و آمدها دیدم نه، آن قدر ها هم بچه ی بدی نیست، اهل بگو بخند و شوخی است؛ اما تا من و زنم وارد خانه ی خواهرم می شدیم، سرش را زیر می انداخت و با یک احوال پرسی خشک و خالی می زد به چاک.
خیلی بهم بر می خورد.
یعنی چه؟
ناسلامتی مهمانی گفته اند، بزرگتری گفته اند، کوچکتری گفته اند!
این دیگر چه ادا و اطواری است؟
تا اینکه یک روز خواهرم زنگ زد و گفت:(داداش قدمت روی چشم؛ ولی از این به بعد اگه خواستی بیای خونمون به زنت بگو چادر سرش کنه؛ این جوری آقا محسن معذبه!)
گفتم:(چشم) و گوشی را قطع کردم.
قصد کردم دیگر پایم را در آن خانه نگذارم.
مدتی گذشت.
دلم طاقت نیاورد نروم خانه خواهرم.
به زنم گفتم:( یه چادر بنداز توی کیفت که اونجا بندازی سرت به قبای دامادشون برنخوره!)
دوباره باز سرش را بالا نیاورد و خیلی سرسنگین با ما تا کرد؛ ولی این دفعه صحنه را خالی نکرد.
نشست و کمی خوش و بش کردیم؛ ولی باهم اخت نشدیم.
حسین جانم🫀
درس خواندن من:



سربلند
یک روز به سرم زد به خواهرم سر بزنم.
جلوی خانه اش دیدم یک جوان ریشوی علیه السلام می پلکد.
موتور را گذاشتم روی جک و رفتم جلو.
خواهرم رسید و من را به او معرفی کرد.
باهم سلام علیکی کردیم.
پشت سرش پدر و مادرش بیرون آمدند و رفتند.
فضولی ام گل کرد:(کی بودن؟)
- اومده بودن خواستگاری زهرا.
- این پسره؟!...زهرا؟!
توی کتم نرفت.
نه هیکل داشت، نه سر و رو ، نه تیپ.
باورم نمی شد از خواهرزاده ام بله بگیرد.
زهرا خیلی سرتر بود.
این وصلت را حماقت محض می دانستم.
گذشت تا شب عقدشان.
دیدم اصلاً اهل رقصیدن نیست، نچسب است، کناره می گیرد.
توی دلم گفتم که این هم نان و کره خور است، بلد نیست بیاید در جمع جوان ها و خودش را با ما وفق دهد.
مداحی
مداحی های جواد مقدم:
هرشب باید مجنونت شم
کربلا قطعا جنت الاعلامه
به خودم میگفتم عاشق نمیشم(خیییلی قشنگه🥲)
یا لیتنا کنا معک
سایت کآشوب برین
.....
حسین حسین الجنامی
حسین مولای حسین ستوده
شاهکاری بانوی محمد عطایی
روستامانه










خداحافظ
من میخام برم🥲
کلاً
میدونم دلتنگم میشین
خیلی روزای خوبی باتون داشتم
مرسی که تا الان کنارم بودین
با کامنتاتون خوشحالم کردین
دیگه نرگسی نیس که هی پست بزاره
من شمارو حلال میکنم شماهام منو🥲💔
🖐🏻
پسرعموی کرمو🐾
عموم با خالم با اون یکی خالم با محمدمهدی اومدن اینجا
طبق معمول پسرعموجان ترکوووووند خونه مارو
یه مشتی پرده و میله چپوندن تو صندوق ماشین
هرچه میگم چراغو بده آخرشم با رومخ رفتن بسیاااار چراغ قوه خودکار ورداشت گفتم خودکارشم ببره
فقط اگه بچه دارشم یجوری بزرگش میکنم مثه خودم چیزی از خونه ملت ورنداره!
یه مشت و لگدایی میزنه که آدمو دلش میخواد بکوبتش زمین
تو راهرو ولم نمیکرد😐
شرررررررره شر ینی شدیداً دعواییه و عشق کتک زدن بهش بزنی ننه من غریبم بازی درمیاره میشینه آی آی میکنه که من محلش نمیدم این بازیاشو از برم😌
من نَمیخوام برممممم😭😭😭😭
پ.ن: آی چند روز پیش گفتمتون بند انگشتی دیدم؟
خیلی قشنگه
حالا هرچه دیزنی میزنه قشنگ نی ولی ای یکیو من بچه بودوم دیدومش بعد ازین خونه ها داشتم بزرررگشم بود ولی من ازون چهار اتاقی هاش داشتم خیلی دوس داشتم ازون خیلی بزرگاشم داشته باشم فک کنم هفت هشت سالم بیشتر نبود
گذاشته بودمش تو حیاط بند انگشتیا برن توش🥲
خیلی بچه خوش باوری بودم😞
چقد غمم گرفت پسرو به آریتی نرسید🤣
برید ببینیدش
اسمش بندانگشتیه!
چند روزی ام سریال پشت پرده می دیدم دیشب تموم شد دختره بس سس شکلات خورد رو من تاثیر گذاشت الان سسو کله پا کردم محتواش بیاد پایین😎
هییییی یه صبحی بلند شدم همینطو فرت وفرت میخوردم 😐
محرم نزدیکه و حجم عظیمی مداحی میطلبم
هعی روزگار

اینو با یه عکس بزرگیییییی از آقا جلیلی پیدا کردم تو خونمون😂
پن:ها یه چیزی شاید یه نفرتون حداقل ندونه میگم رای دادین آقا و جناب و...قلب و اینا نکشین فقط اسم و فامیلش با کد نامزد
پ.ن: من دارم میرم ده کووووورهههههه🥲🐾
و از قدم مبارک من اوناهم میان همونایی که من هی میخوام نیان راحت باشم ولی میان😪
پ.ن:هوس کیم کردم😂❤
ازون کیم دوقلوها دیگه هیچ جا نیس؟
ازون کیک خرسیااااا
شهرستان بلاگفا
روستا۲
روز اول که تموم شد من تا فردا صبح روز دوم همینطو خواب و بیدار بودم
حالا بیدار شدم خالم هی میگه من چقد خوابیدم و...
آخه به شماها چه به دختر خودتون کاری ندارین به خواب من چسبیدین
خدایا خونه اینا محرم درست شه من دگه تحمل نمیتونم بکنمشوووووون🙁😯
از خواب پاشدم فیلمای حسینیه رو درست کردم ادیت زدم وسط گیر گرفتاری های من خانوم میخواد درس بوخونه!
با گوشی مامانش!
حالا مامانم یچی بهش گفت که این(من) داره مهندسی میکنه تو داری چیکار میکنی؟
نه گذاشت نه ورداشت گف دختر خودتم گوشی دستشه دختر خودتم گوشی داره
میگفتن که چی آرایش داری؟
میگفت نرگسم زیاد داره!
من چه داشتم؟
نه ببخشید من چه داشتم که ایشون میگفت زیاد داره؟
من اگه حوصله آرایش کردن داشتم که صب به صب جلو آینه بودم😕
بعدش ای خاله من داشت با فاطمه حرف میزد میگفت ها تو زنگ نمیزنی خبر نمیگیری مریم و محمدم زنگ نزدن
که برای اولین بار در تاریخ من دیدم خاله زهرا به جبهه دفاع از بچه هاش پیوست و گفت نه اونا زنگ زدن محمد دوبار زنگ زده مریمم زنگ زده
فهمیدم نهههه این مشکل که تو مشکلاتشون پای یکی دیگرم باز میکنن میگن اینم بوده ارثیه!😐💔
دیگه من نفهمیدم چه شد ولی خیلی ناراحت شدم همینطور رو دلم تلنبار میشد
تا ایکه اینا خواستن برن روستای مادری
من از لحظه اول گارد بستم من نمیام!
مامانم میگفت تو نری منم نمیرم ولی به بهانه اینکه میخوام مغزم از صدای اینا راحت باشه خونه بمونم، رفت.
بابامم که حسینیه بود گفتم ای بفهمه من نمیرم مخالفت میکنه ولی اومد تو گف تو میخوای خونه وایستی و...؟
دیدم گیر نداد تلویزیونه درستش کردم نشستم پاش
اولاش خوب بود تا مادرجونم اومد تلوزیونه خاموش کردم درو بستم چپیدم تو اتاق
خودمو به خواب زدم اگه اومد تو ببینه خوابم
وقتی رفت دوباره نشستم پا تلوزیون که بابابزرگوم اومد
من همینطو ساکت نشستم تا بره
اگر میفهمیدن من خونه ام خیلی بد میشد چون اونجا مجرد باشی تنها تو خونه بمونی خیلی بده معنی قشنگی نداره
مجبور میشدم برم خونه مادرجونم تازه یه دعوا بزرگی ام درست میشد
تازشم من حوصلم سر میرفت برم خونه مادرجونم بشینم کنار مهسا خانوم اون تو گوشیش بچرخه منم تو گوشیم!
تا اذون تنها بودم که بابام اومد نمازش خوند رفت دنبال خالم.
منم باهاش رفتم هم رسیدم خونه این محمدمهدی با من جنگش گرفت!
دستم آوردم بالا که دستش تو صورتم نخوره ولی صورتش رفت تو ساعدم خون دماغ شد!
از صبح همینطو خون دماغ میشدا!
چاییمون خوردیم رفتیم خونه زنعمو مامانم تا مامانمو بیاریم.
دیگه گذشت تا ما با ای محترمه رفتیم عکس بگیریم
خانوم وسط باغ شالشو برداشته عکس میگیره😐
کش منو از سرم درآورده از خودش مثلا عکسا گوگولی میگیره😐
وقتی مه مگم مخام اصلمه با اینا انکار کنم نگین چرا؟
اینا هیچ طویی به من نَ می یان!🧠💣
اومدیم یه ساعت سفره پهن کردیم عموم اوقات تلللخ نشسته مادرجونم ناراحت شده چرا ما نمیایم؟
من نمیفمم تا کی ما باید اینقدر قبیله ای زندگی کنیم؟
مامان و بابا من رای داده بودنا
فقط خالم و اون خالمو و محترمه رای نداده بودن
من نفهمیدم چرا ما باید راه میافتادیم
بابای من سه جا به خاطر خواب آلودگی نگه داشت!
خب این انصافه؟
هر دفعه گفتم با اینا راه نیافتیم هچکی به حرف من گوش نکککککککرد
روستا ۱
من هرکاری میکنم اون حسی که باید بهم تزریق شه برم بتمرگم یه چهارکلمه بوخونما، نمیاد!
براتون نگفتم این دفعه ای که رفتم روستا چه شد؟
ینی دلوم مخاست یه سنگی بکوبم تو سرم از وسط بشکافه!
استثناءً ای دفعه ما شب راه افتادیم حالا نزدیکای شش صبح رسیدیم من تو ماشین میگم حالم داره بهم میخوره مامانم به خودش گرفته که حتما من میگم ساکت شه🪓🦱
رسیدیم اونجا ای خانوم محترمه نمیدونم تازه سایه گرفته یا چی ما می خواستیم بریم افتتاحیه حسینیه!
افتتاحیه ام او چیزی نیست که تو ذهن شماست(همون قیچی کردن ربان)
افتتاح اینجوری بود که یه کامیون اسباب ریختن گفتن جمعش کنین😐
منم این وسط فیلمبردار بودم
این خانوم محترمه یکم موند باقیش رفت خونه بخوابه
منم تا ساعت ۱۰ موندم دیگه واقعاً خستم شده بود
از هر دری با سپیده حرف زدم، دیگه دری نمونده بود🤐
آی شوهر زهرارو دیدم!
بچهو مثثثثبت🧔🏻
با همون لباسای سربازیش اومده بود
اسمشونم محمدامینه اوجور که سپیده گف تربیت بدنی میخونه
اصلا اون پرت و پلاهایی که پشت سرش میگفتن حقیقت نداره خودشم گفته که من برا دزدی نیومدم!
تو روستا بلاخره محیط کوچیکه کلا یه خیابونه و خبرا نمی پیچه، وسط کوچه می ترکه💥🥸
خلاصه فرشا پهن شد این پرده هارو نصب کردن به دیوار که بس فشار وارد کردن پرده کنده شد ولی مجدد نفس گرفتن دوباره نصبش کردن
از طایفه ما:
عمو محمدم با زنش و دخترخواهر زنش-عموعلیم با زنش و بچه هاش- عمورضام با زنش و بچش- بابام با زنش و بچش-عمم با شوهرش- عموحسینم با زنش و بچش و باقی از اهالی روستا بودن
من دیگه پدرم دراومده بود وسط اون فیلمبرداری رفتم خونه دیدم مامانم میگه پاشو برو الان باید بریم پاشو
مگه گذاشت به کله ای من بخوابم؟😐
همینطو داشت غر میزد که من پاشم پشت پشتی هارو نگاه کرد، پرررر تارعنکبوت!
به پشتی آخر که رسید یه جیغی زد خودشو پرت کرد عقب
رُدوَلی شما نمیدونین چی چیه تو روستا بهش میگن شهری میشه مارمولک
اندازه کف دسته تقریبا اندازه صفحه گوشی میشه
زنگ زدم عموم که بابام بیاد ولی خاله زهرا سریع ورود کرد گرفتش داد بابام بندازتش بیرون
ماعم کم کم رفتیم حالا این خانومه محترمه رفته لباشو تینت زده سررررخ پوست گچچچچ مژه ها آسفالت و....با یه روسری آبی روشن و سفید دیگه شما فک کنین چی میشه!
این حجم از روشنی تیرگی خیلی تو ذوقه😑
اومدیم دم در خواست کفشاشو بپوشه برداشت یه چیزی گفت که دقیق نمیتونم حرفشو تکرار کنم ولی همین میشد که تو زیاد تو چشم نیستی منو میشناسن میگن باباش حسینیه میسازه!
خب پدرتو خدا بیامرزه داری میگی بابات حسینیه میسازه برج سی و سه طبقه که نمیسازه تو خودتو الیزابت کردی داری میری حسینیه!
حالا ایطوعم که میگه نیس اون حسینیه مردمیه ینی همه توش کار میکنن سازنده اهالی روستان نه بابای شخیص ایشون تنها!
ما رفتیم یه کنجی نشستیم که سپیده بود من بودم این محترمه بود بعدش نرگس عروس عموم و بعدش مهسا همون دخترخواهر زنعموم بود.
سپیده ازین یه سوال پرسید برای جوابای کنکور آقا ای زد تو کانال تهرونیییییییی غللللیظ منو از خنده پوکوند🤣🤣🤣
حالا من جلو خودمو گرفتم هیچه بروز ندم!
زهرا که اومد نشست عکسای عقدشو دیدم یه لحظه ای سرم برگردوندم دیدم جای این محترمه زن عمو علیمه👀💔
بحث ازدواج شد این زنعموم برداشت گفت ها من پنج ماه تو عقد بودم بعدش عروسی کردم سالگرد ازدواجم اولین بچم بدنیا اومد
خواستم بگم خا شوهرت عمو من بوده تو انقدر زود ازدواج کردی الان کی میتونه تو پنج ماه یه پسرو از لحاظ ازدواج بشناسه!
ولی نگفتم!
فقط گفتم ازدواج که راحت نیست عقد داره عروسی داره فلان داره اینو داره اونو داره بعدشم من از ازدواج فقط نیتو دارم قصدشو که ندارم🙂(الان یه خودشیرینی پیدا میشه بگه عزیزدلم قصدش نیاز به خواستگار داره که تو نداری!)
چرا عزیزم دارم اگر مامانم پاسش نده به دخترای مردم!
خلاصه براتان مگفتم که ای خانوم محترمه تهرونی داشت حرف میزد و من داشتم حرص می خوردم
چون برای ما زیاد حرف میسازن مخصوصا خانواده همین خانوم محترمه
الانم که این خانوم با ای قیافش وخزیده آمده معلوم نیس چقدر گفتن که اون دخترو سه کیلو آرایش میدونی دختر کیه؟هاااا دختر فلانیه
زهرا که ازدواج کرده بود اونقد آرایش نداشت!
موقع ناهار شد ما بلند شدیم غذا بدیم غذا از ما نبود ولی باید یکی پا میشد کمک می کرد
من و نرگس و مهسا و دوتا زنعموها و با یه خانوم دیگه
این خانوم محترمم گف دندونم درد می کنه پاشد رفت
خاله منم غذاش خورد تا من تموم کرد سیخ به کله من میزد پاشو غذاشو ببر
آقا ولم کن نمیخوام برم!
غذاشو تو جز هوا گرمی بردم میبینم خانوم رفته خو مادرجون بالا کله عمو علی خوابیده😐
جا نبود؟
عمو من پاشه سنگ کپ میکنه خا!
این همه راه غذا آوردم خانوم میگه نمیخوام ببر کسی اینجا نمیخوره میمونه دوباره دعوا میشه
حالا ایشون رفتن خونه ما خواسته سیمو بکشه در باز بشه سیم کنده شده
دوباره ورگشتم مسجد غذا وسط راه دادم زهرا ببره رو غذا شوهرش بریزه
به بابام گفتم بیا درو باز کن میگه برو به ابوالفضل بگو
ابوالفضل عمو علی دم در بود
ولی وقتی تو مشهد داشتم تعریف میکردم بابام گف چرا به اون گفتی من ابوالفضل عمو حسینو گفتم😐
اون بچه منو میبینه از شدت قرمز شدن به مرز انفجار میرسه بعد من برم بگم بیا بپر تو خونمون!
همین ابوالفضل بزرگه رو دیدم بش گفتم رفت باز کرد
یا امیر المومنین بیا این کتاب نهج البلاغه رو ازین بشر بگیر😂
بجای مناظره مباحثه میزاشتن بهتر بود😐
پزشکیان خطبه می خوند جلیلی آیه می خوند
عجیباً غریبا
یکی از بچه های کلاسمون شوهر کرد!
چرت میگوین درس و تحصیلات مهمه این دخترو از پنج روز مدرسه چند روزش میومد امتحانا هم که بعضیاشه می خوابید بعضیاشه جواب میداد باقیشم....
حالا شوهر کرده با آقا امیر حسین استوری میزاره و اینگونه زندگی زیبا شد😐😐😐😐
حالا وضعیت من چطوعه؟
نشستم یه نگاهی به کتاب تاریخم میکنم
یه نگاهی به خودم
جفتمون به دو ماه دیگه
من چطو این کتاباره خونددددددمممم!