خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

روستا ۱

Batwoman
۱۴۰۳/۰۴/۱۳، 8:49
درحال بارگذاری..

من هرکاری میکنم اون حسی که باید بهم تزریق شه برم بتمرگم یه چهارکلمه بوخونما، نمیاد!


براتون نگفتم این دفعه ای که رفتم روستا چه شد؟

ینی دلوم مخاست یه سنگی بکوبم تو سرم از وسط بشکافه!

استثناءً ای دفعه ما شب راه افتادیم حالا نزدیکای شش صبح رسیدیم من تو ماشین میگم حالم داره بهم میخوره مامانم به خودش گرفته که حتما من میگم ساکت شه🪓🦱

رسیدیم اونجا ای خانوم محترمه نمیدونم تازه سایه گرفته یا چی ما می خواستیم بریم افتتاحیه حسینیه!

افتتاحیه ام او چیزی نیست که تو ذهن شماست(همون قیچی کردن ربان)

افتتاح اینجوری بود که یه کامیون اسباب ریختن گفتن جمعش کنین😐

منم این وسط فیلمبردار بودم

این خانوم محترمه یکم موند باقیش رفت خونه بخوابه

منم تا ساعت ۱۰ موندم دیگه واقعاً خستم شده بود

از هر دری با سپیده حرف زدم، دیگه دری نمونده بود🤐

آی شوهر زهرارو دیدم!

بچهو مثثثثبت🧔🏻

با همون لباسای سربازیش اومده بود

اسمشونم محمدامینه اوجور که سپیده گف تربیت بدنی میخونه

اصلا اون پرت و پلاهایی که پشت سرش میگفتن حقیقت نداره خودشم گفته که من برا دزدی نیومدم!

تو روستا بلاخره محیط کوچیکه کلا یه خیابونه و خبرا نمی پیچه، وسط کوچه می ترکه💥🥸

خلاصه فرشا پهن شد این پرده هارو نصب کردن به دیوار که بس فشار وارد کردن پرده کنده شد ولی مجدد نفس گرفتن دوباره نصبش کردن

از طایفه ما:

عمو محمدم با زنش و دخترخواهر زنش-عموعلیم با زنش و بچه هاش- عمورضام با زنش و بچش- بابام با زنش و بچش-عمم با شوهرش- عموحسینم با زنش و بچش و باقی از اهالی روستا بودن

من دیگه پدرم دراومده بود وسط اون فیلمبرداری رفتم خونه دیدم مامانم میگه پاشو برو الان باید بریم پاشو

مگه گذاشت به کله ای من بخوابم؟😐

همینطو داشت غر میزد که من پاشم پشت پشتی هارو نگاه کرد، پرررر تارعنکبوت!

به پشتی آخر که رسید یه جیغی زد خودشو پرت کرد عقب

رُدوَلی شما نمیدونین چی چیه تو روستا بهش میگن شهری میشه مارمولک

اندازه کف دسته تقریبا اندازه صفحه گوشی میشه

زنگ زدم عموم که بابام بیاد ولی خاله زهرا سریع ورود کرد گرفتش داد بابام بندازتش بیرون

ماعم کم کم رفتیم حالا این خانومه محترمه رفته لباشو تینت زده سررررخ پوست گچچچچ مژه ها آسفالت و....با یه روسری آبی روشن و سفید دیگه شما فک کنین چی میشه!

این حجم از روشنی تیرگی خیلی تو ذوقه😑

اومدیم دم در خواست کفشاشو بپوشه برداشت یه چیزی گفت که دقیق نمیتونم حرفشو تکرار کنم ولی همین میشد که تو زیاد تو چشم نیستی منو می‌شناسن میگن باباش حسینیه می‌سازه!

خب پدرتو خدا بیامرزه داری میگی بابات حسینیه می‌سازه برج سی و سه طبقه که نمیسازه تو خودتو الیزابت کردی داری میری حسینیه!

حالا ایطوعم که میگه نیس اون حسینیه مردمیه ینی همه توش کار میکنن سازنده اهالی روستان نه بابای شخیص ایشون تنها!

ما رفتیم یه کنجی نشستیم که سپیده بود من بودم این محترمه بود بعدش نرگس عروس عموم و بعدش مهسا همون دخترخواهر زنعموم بود.

سپیده ازین یه سوال پرسید برای جوابای کنکور آقا ای زد تو کانال تهرونیییییییی غللللیظ منو از خنده پوکوند🤣🤣🤣

حالا من جلو خودمو گرفتم هیچه بروز ندم!

زهرا که اومد نشست عکسای عقدشو دیدم یه لحظه ای سرم برگردوندم دیدم جای این محترمه زن عمو علیمه👀💔

بحث ازدواج شد این زنعموم برداشت گفت ها من پنج ماه تو عقد بودم بعدش عروسی کردم سالگرد ازدواجم اولین بچم بدنیا اومد

خواستم بگم خا شوهرت عمو من بوده تو انقدر زود ازدواج کردی الان کی میتونه تو پنج ماه یه پسرو از لحاظ ازدواج بشناسه!

ولی نگفتم!

فقط گفتم ازدواج که راحت نیست عقد داره عروسی داره فلان داره اینو داره اونو داره بعدشم من از ازدواج فقط نیتو دارم قصدشو که ندارم🙂(الان یه خودشیرینی پیدا میشه بگه عزیزدلم قصدش نیاز به خواستگار داره که تو نداری!)

چرا عزیزم دارم اگر مامانم پاسش نده به دخترای مردم!

خلاصه براتان مگفتم که ای خانوم محترمه تهرونی داشت حرف میزد و من داشتم حرص می خوردم

چون برای ما زیاد حرف میسازن مخصوصا خانواده همین خانوم محترمه

الانم که این خانوم با ای قیافش وخزیده آمده معلوم نیس چقدر گفتن که اون دخترو سه کیلو آرایش میدونی دختر کیه؟هاااا دختر فلانیه

زهرا که ازدواج کرده بود اونقد آرایش نداشت!

موقع ناهار شد ما بلند شدیم غذا بدیم غذا از ما نبود ولی باید یکی پا میشد کمک می کرد

من و نرگس و مهسا و دوتا زنعموها و با یه خانوم دیگه

این خانوم محترمم گف دندونم درد می کنه پاشد رفت

خاله منم غذاش خورد تا من تموم کرد سیخ به کله من میزد پاشو غذاشو ببر

آقا ولم کن نمیخوام برم!

غذاشو تو جز هوا گرمی بردم میبینم خانوم رفته خو مادرجون بالا کله عمو علی خوابیده😐

جا نبود؟

عمو من پاشه سنگ کپ میکنه خا!

این همه راه غذا آوردم خانوم میگه نمیخوام ببر کسی اینجا نمیخوره میمونه دوباره دعوا میشه

حالا ایشون رفتن خونه ما خواسته سیمو بکشه در باز بشه سیم کنده شده

دوباره ورگشتم مسجد غذا وسط راه دادم زهرا ببره رو غذا شوهرش بریزه

به بابام گفتم بیا درو باز کن میگه برو به ابوالفضل بگو

ابوالفضل عمو علی دم در بود

ولی وقتی تو مشهد داشتم تعریف میکردم بابام گف چرا به اون گفتی من ابوالفضل عمو حسینو گفتم😐

اون بچه منو میبینه از شدت قرمز شدن به مرز انفجار میرسه بعد من برم بگم بیا بپر تو خونمون!

همین ابوالفضل بزرگه رو دیدم بش گفتم رفت باز کرد

آمارگیر وبلاگ