صبح رفتم امتحان دادم حالا نشستم سر میزنم فاطمه اومد بطری شالاپ شالاپ رفت بالا
بعدش نذاشت سرجاش داد به فاطمه بغلی بعدشم داد به ندا
ینی پرویی این بشر منو تو اعماق خفه کرد😐😐😐
بعد میگه وایستین منم بیام
منو و الناز باهم میریم بعد اونم بعضی وقتا هست
از پشت سرمون دااااد میزنه با اتوبوس با اتوبوس
خب اتوبوس از مال پدرته که اتوبوس اتوبوس را انداختی 😑
این النازم اصن قاط بود امروز گف ما پیاده میریم🤣🤣🤣
وسط راه دیدم خیلی بیکاریم رفتیم رانی خریدیم با چیپس سرکه ای خوردیم ترکیب جذابی نبود🤣
حالا هر قدم ملتو نشونه میگیریم
عععع تیپش شلوارش رژش رنگ موهاش نگاه کردنش
حالا رسیدیم سر چهار راه فاطمه زنگ زده
گویا همون لحظه که ما رسیدیم اونم با اتوبوس رسیده و اونور خیابون بود
سرعت راه رفتن ما = سرعت اتوبوس
بعد از اون دور چیپس دست النازو دید🤐
فقط دارم فک میکنم دفعه بعدی میکشه منو واسش بخرم🦦🚬
اومدیم خونه حالا من نماز خوندم نماز ظهرو یهو دستم به چشم خورد حالت مژه ام یجوری بود
ریمل داشت🤣🤣🤣
هیچی دیگه پاک کردم بعد یادم اومد صب لبم خونی شده
جالبیش اینجاست نمازمو خیلی از تههه دل خوندم🤣💔
تجدید وضو کردم دوباره خوندم بعد خوابیدم از ۲ تا ۸
یه لحظه بیدار شدم هنگیدم !
من چطوری انقدر خوابیدم !!!