خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۳۱، 9:6

باانصرافی به‌شدت غم انگیز باز می گردم

خداحافظ

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۲۰، 12:59
درحال بارگذاری..

دیگه دارم میرم خوبی بدی دیدین حلال کنین منم حلال میکنم😂

مبادااااا در غیاب من گریه از چشمانتان جاری شود😂

دیشبم کوثر موند خونمون الانم هس منو بدرقه کنه بعد بره🤣🤣🤣

خداحاااافظ🖐🏻😎🌱🦋

این چند روز...

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۹، 11:37
درحال بارگذاری..

یه شب رفتم خونه مریم که شوهرش کربلاس تنها نباشه اسن بچش شکم منو سفره کرد یجوری جفتک مینداخت داشتم جانباز میشدم دیگه😂😂😂

یه شبم با کوثر از خونه میرفتیم روضه که دیدیم یه نامه محرمانه لای در گاراژه بعد بگین چی بود؟..تبلیغ آتلیه شهیدی پور😂😂😂

بعد رفتیم بستنی خرید با کیک و بیسکوییت کاکایویی خودمون خفه کردیم تا روضه یاد حرف یکی از بچه های اردوگاه افتادم که گف عین خر میخندن بعد میرن روضه😐😐😑

حالا تو روضه ام یه بچه پشت سرم بود یه بار مو و روسری رو باهم کشید یه بار یه چی میکوبید تو کتفم 🤣🤣اونجایی که نشستیم مهدکودکی بود واسه خودش

دیگه خونه خاله اعظمم که نگم همون اول رفتم کوثر بعدم اومد دیدم داش گریه میکرد حالا من خنثی میگفتم تموم شد ؟😂😂😂

بیشعور نیستم به این نتیجه رسیدم طرف ناراحته گریه میکنه بگی گریه نکن بدتر میکنه😎😌

بعد کله زینب و مهدی ورهم خورد که به اندازه سقوط شهاب سنگ صداش بود😐💔

بعد حالا خاله هام هی میگن کی اول خورده ؟ کی جلوی شدت و سرعتشو گرفتع کی بیشتر درد داشتع؟😂😂😂

آرزو _ اتفاقه دیگه مثه ماشین ما دیروز چرخشو دزدیدن

انقدر ریلکس گف که انگار یه پیچ ورداشتن ازش بعدشم اومده از من قرآن میپرسه صفحش درست بود آیش جا به جا خوندم

حالا نماز دومم باز این کارآگاها شروع کردن دیگه رد داده بودم تو نماز

_ آقا بسه دیگه دو کله بچه برهم خورده انگار صحنه جرم وارسی میکنن...😂😂😂

سجادم که خدا خفش نکنه هی میومد فاطمه رو از بغلم میگرفت میخواستم با پایه های فوتبال دستی بزنمش که موفق نشدم

کوثر _ تو یه دور باید با تموم پسرای قوم مادری دعوا کنی🤣🤣🤣

( اشاره به دعوای تاریخیم با محمدرضا)

دیگه رفتیم در جمع نشستیم که سجاد داش از مامانش میپرسید با این اختلاف سنی چرا منو نرگس هم قدیم بعد آرزو توضیح میداد که دخترا ظریفترن مثلا منو نگاه حالا باباتو نگا🤣🤣🤣هرکی ندونه فک میکنه امیرآقا چقدر درشتهههه ولی خا بلندتره

وای وای فاطمه چقدر دلم براش تنگ شده بود انقدر بوسش کردم وای من خواهر کوچیک میخوام خدااا🥺❤

اومدیم بیرون یه تبلیغ انداخته بودن رو زمین ( انجام کلیه آزمایشات )

انگل شناسیم داش🤣🤣🤣

دیگه مهمونیا تموم شد و اومدیم خونمون امروزم قراره برم خونه مادر شوهره دخترخاله هام کار دارم شاید مکان عوض شه که بهتررررر 🙂😁

امروز روز آخریه که اینجاما حلالیت میخواین بگیرین ازم😂

چادر سیاهه منم بچه بغلم فاطمه اون کله بالای کله ما دوتا سجاده همیشه در صحنه🤣

🌱🦋

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۸، 11:18
درحال بارگذاری..

خیلی دوس دارم قرآن حفظ کنما فقط

یکسال بجای مدرسه خودم میرم مدرسه قرآن

از دانش آموز ارتقا پیدا کردم به قرآن آموز

یکسال نمیشه کلاسای جورواجور برم

باز حالا در کنار اینا اینکه نزدیک حرمم و نزدیک خونمونم خیلی خوبه برنامه هاشون تو حرمه خوبه اینکه تمرکزم دائم بهم نمیریزه خوبه

من از خودم میترسم که یهو برم انصراف بدم😭😭😭

هعییییییی خدایا کمکم کن فقط من کم نیارم اون وسط💔🙂

دعام کنینا منم دعاتون میکنم

هاااا راستی حافظ قرآن ده نفر رو شفاعت میکنه 🤩

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۷، 23:57
درحال بارگذاری..

رفتیم خونه خالم امشب بعد کله مهدی و زینب خورد یه صدای وحشتناااکی تولید شد که کله مهدی باد کرد رنگش پرید بچه ..🥺

ملعووون

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۷، 23:55
درحال بارگذاری..

ظهر یه تومار نوشتم پرید...😐🤣🤣

خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من

آوف بلاگفا لعنت خدایان آمون بر تو باد :(

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۵، 17:34
درحال بارگذاری..

بی سعادتی تا کجااااا

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۵، 14:38
درحال بارگذاری..

از صبح براتون نگم که مگه گذاشتن من بخوابم !

زوجی بسیج شدن علاوه بر خودشون تلویزیونم روشن کردن بعد یهو مجری عوض شد میخواستن خفش کنن مرده رو😂😂😂

بعد قبل اینکه اذون بگن بابام از در اتاقم رد شده میگه برم نماز بخونم🤣🤣🤣🤣🤣

بنده خدا مامانم زیاد رو به راه نیس ینی یکم دندونش درد داره بعد کولرم نمیذاره روشن بمونه میگه سرده😐فک کنم اثره همینه که بابام قبل اذون هی علی الصلاه شده بود😂

بابام با گوشی نشسته کلیپارو باز میکنه صداشم بلندههه😐

حالا همینکه اخبار نگا نمیکنه جای شکر داره😂

والا

میزنه شبکه یک

فلان جا بمبارون شد ...زلزله چند ریشتری در یکی از استان ها و تعداد چند زخمی و کشته و مسدوم...کشور کجا مورد حمله یه کشور دیگه قرار گرفت...در طی یک عملیات تروریستی چند تن از هموطنان...

من یکی اصن به اخبار علاااقه ندارم سفره که پهن میشه کنترلارو میگیرم شده چرت ترین سریالو میارم ولی اخبار نباشه😂😂😂

از صبم انقدر نرگس نرگس نرگس دیگه نسبت به اسمم یجوری شدم 😶

اکثرا دارن از کربلا برمیگردن و واکنش من :

_ ما کی میریم؟ همه بچه هامون رفتن چرا من نرفتم؟

باشه امام حسین اربعین که قسمت نشد مهمونت باشم ولی ماه رمضون قراره یکماه عراق باشیم قشنگ میام سفره وا میکنم😁💔

ها راستی نگفتم؟ ماه رمضون مارو میبرن عراق نه فقط کربلا همه جا😍😍😍

خا دگه خداحافظ

خب...

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۵، 13:37
درحال بارگذاری..

سلام و درود خدمت خوانندگان محترم😁

هم اکنون دارم چمدونامو می بندم همهههه لباسامو مامانم انداخته لباسشویی یه لباس بنفش داشتم که سفید شده 😂😂😂یه سفید که نه یکم کرمی بود اون صورتی شده خداروشکر خسارت دیگه ای وارد نشده 😂😂😂

پتومم شسته رو بنده با حوله دیگه هیچی نمونده همش تو چمدون گذاشتم اصن انگار چمدون نفس کشید بعد یه ماه🤣🤣🤣

شماها در چه حالین؟ خوبین؟ خوشین؟ می بینم که مهر نزدیکههههه🤣🤣🤣

منم با دانش آموزا فرقی ندارم تازه من شرایطم سخت تره هر روز باید امتحان پس بدم😂😂😂

سندرم خنده ی بی قرار

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۴، 16:46
درحال بارگذاری..

در فضای سکوت بشدت خندم میاد الان خندم گرفته ولی از اونجایی که پدر مادر اتاق بغلی تشریف دارن احتمالاتی میزنن که رفتم ۴۵ روز خل شدم 😂😂😂😂

نمیتونم کنترل کنم واااای نمیشه اردوگاهم نیست بخندی راحت خِدااااا

یه بار در کلاس نشسته بودم قرآن میخوندم کلاسا تو اتاقمون بود بعد زمزمه من میره تو کلاس می پیچه استاد گفته خانوم فلانی آرومتره بعد رو به بچه ها گفته بنظرتون شنید؟

من همون قرآن بر سر زده و فریاد زده خِدا خِدا خِدا

یهو دیدم یه صدای خنده بلندی از کلاس اومد

نگو به من می خندیدن😐😐😐😐😐😐😐

غرغرغرغرغرغرغرغر

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۴، 16:0
درحال بارگذاری..

داشتم سیب گاز میزدم واکنشش ننم به سیب خوردنم

اول که گف اون ده نفرس😐😐😐

برای بار دوم گف مثه خر گاز نگیر😂😂😂😂😂

حالا سیب تو دهنم خشک رفتااااا نه میتونستم بخندم نه میتونستم یچی بگم اصن هنگ شدم 🙄؟

زنگ زده خالم که دنبال یه پایم بریم کربلا

آیا من برگ شلغمم ؟ آیا من برگ چغندرم؟ آیا من هویجم؟ آیا من انسان نیستم؟ آیا من قابلیت راه رفتن را ندارم ؟ آیا من توانایی رفتن به کربلا را ندارم ؟ آی دووووووونت نو ینی آی دونت نو ینی آی دونت درک مای مام آی دونت درک این وضعیت مای مغز ایز ارور آی اوف اوف اوف

اووووه مای الله ( عبارت کاربردی این روزهایم😂)

یاد عربی حرف زدن تو صف میافتم

_ گاااایز ان تکونو فی صف

بچه ها برین تو صف😂😂😂😂

چقدم که میفهمیدن😐💔

اینکه بعد غذا دلدرد میشم طبیعیه مامانم میگه عادت به غذا اینجا نداری 😐😐😐

انگار اونجا یونجه میخوردم اینجا پلو😐🙄😭😭😭

ینی باورتان نمره ما چقدر استنبولی خوردِم اونمه حالوم دیگه بد رف اهههه

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۴، 1:9
درحال بارگذاری..

نور مغازه جلویی یه جوری تو خونمونه که انگار پارتیه 😂😂😂😂

در اسرع وقت باید بش بگم خاموش کنننن لامپاتو کورمون کردی

ها بعد یه چیز دیگه آقایونی که احساس شیرین بودن بیش از حد دارن لطفا شیرینیشونو تو گفتینویه من هدر ندن خوبه نوشتم نیاین بعد میاین اون آخرشم میگین عه ورود ممنوع بود؟😐😐😐

برایتان دو چشم بینا میطلبم واقعا

💔

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۴، 1:0
درحال بارگذاری..

تو خونه خیلی بمونم روانی میشم 😂😂😂

طبیعیه ؟

دلم میخواست میرفتم کربلا...نشد دیگه💔

اردوگاه ۱

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۳، 10:41
درحال بارگذاری..

به نام خدا شروع می کنیم اتفاقاتی که در اردوگاه افتاد

تا چمدونارو جا به جا کردیمو کارت گرفتمو رفتم ساختمون خودمون اذون دادن بعد تازه من اشتباهی رفتم ولایت با چمدونو وسایلا ددباره برگشتم رفتم نبوت😂😂😂

دیگه حال نداشتم همون تخت کنار در نشستم آخرین اتاق طبقه اول بودیم

مدیرداخلیمون یه خانوم جوونی بود بهش میخورد بیست یا بیست و یک باشه ولی مسئول آموزش باحالی داشتیم سه تام بچه داش بعضی روزا میاوردشون 😁😁😁

روز اول مارو بردن چالیدره که قشنگ صورتم سوخت😐😐😐

روز دومم موج های آبی که دوبار تا مرز مرگ رفتم و برگشتم😑😑😑

روز سوم دیگه کلاسا شروع شد اول نیم صفحه بعد یه هفته شد یه صفحه یه هفته شد یه صفحه و نیم دیگع آخرش دو صفحه که من اصلا گنجایش نداشت مخم بنابراین تو همون یه صفحه موندم😂😂😂

ساعت ۵ونیم صبح = صبحگاه

ساعت ۶ونیم = صبحانه

ساعت ۷ونیم یا هفت فک کنم = کلاس

تاااااا

۱۰وخورده ای تا تو کلاسا بودیم

بعدش خواب قیلوله داشتیم که من میگفتم قلیونی چون تا اذون ظهر بود اصن چیزی نبود😑😶

اکثر اوقاتم من تا اذون بیدار بودم دقیقا اذون می خوابیدم تا وقتی ناهار بدن😂😂😂

ساعت ۱ ناهار میخوردیم

ساعت ۲ استماع تا ۵ونیم حفظ و مرور داشتیم بعدشم یا کلاس تفسیر بود یا نبود

یه روز مارو بردن سینما حالا چی بود ؟ ماجرای پسر آیت ا...مشکات😐😐😐😐😐😐😐😐

من که رفتم تو سالن پایین پرررر بود رسیدم اون وسطا برقا خاموش شد دیگر راه رفته رو برگشتم رفتم پیش مسئولمون که برم طبقه بالا بعد رفتم ردیف آخر نشستم آخر آخر برادرا بودن سه تا بعدیش من بودم و دوتا مسئول و چند تا دیگه

بعد وسطای فیلم دیدم یکی از همین برادرا رفت خوراکی خرید برگشت چند دیقه بعدش رفتم خیلی خوب بود خلوووت راحت خریدم برگشتم دفعه بعدم اصلا نمیرم همون اول آشغال بخرم میزارم همه برن بعد بیام پایین😂😂😂

بعد یه جایی زنه میخواست چارپایه رو از زیر پای پسره پرت کنه همه ساکت یهو زنه گف نمیتونم چندتا که میخواستن صلوات بفرستن که نصفه موند😂😂😂بعضیا دست زدن بعد خانومه افتاد زمین پسرا خندیدن😐😐😐

سینمایی که تموم شد چندتا از دختر پاشدن شلوغ شد آقای مروج گف حرم نمی بریمتون هیچی دیگه کار اشتباه اونا نتیجه شد اینکه مارو نبردن حرم ولی دو روز بعدش ساعت مطالعه داشتیم میخوندیم یهو گفتن بریم حرم 🙂

حرم رفتنمونم آسون نبودااا هفتصد دختر صف میشدیم به صف نیرفتیم تااااا مترو بعضیا که فک میکردن ما خادم حرمیم یا گشت ارشادیم یا نیروی انتظامی😂😂😂😂

چون روسری سبز بودیم بعد میپرسیدن از کجایین میگفتم حافظ قرآن بعد میگفتن چند جزء حفظین میگفتم جزء پونزدهیم بنده خدا فک کرد پنوزده جزء حفظیم گف برا بچش دعا کنیم😂😂😂😂😂

ولی ما اون موقع یه جزءام نشده بودیم

تو اتاقمونم که شلوغ ترین اتاق بودیم طوری که مدیر داخلیمون من از طرف استادتون اجازه دارم تو گوشتونم بزنم😂😂😂

ها بعد یه شب صوت گذاشت از فضیلت نماز من خوندم نوشتم بقیه گفتن بخون خوندم ولی چون تعداد زیاد بود قرعه کشی شد اسمم دراومد با خلووووص نیت نوشته بودم🤣🤣🤣

چهار هفته طول کشید من به اونجا عادت کردم ولی خب بزای رفتن بچه ها گریه نکردم اما یکی از بچه هامون قبول نشد براش گریه کردم دلم سوخت خیلی 🥺💔

خیلی شد این پست ادامش برا یه روز دیگه🖐🏻😁

منو مهدی

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۱، 16:51
درحال بارگذاری..

_ چی میخوری ؟

مهدی _ نمیدونم آلوعه چیه

_ ببینم؟ هلوعه برو برا منم بیار

مهدی _ مگه من بیکارم برم برا تو بیارم😐 این چیه؟

_ شیره

مهدی _ خو یکم بده برم بیارم

_ بیا

مهدی _ یکم دیگه ...یکم دیگه ...یکم دیگه

_ عهههه😂😂😂

مهدی🤣🤣🤣🤣

_ کوفت برو دیگه😂

همش میگه یکم دیگه دیگه آخرم یه هلو ککی آورد یه گاز زدم مزه نداش😐😐

لیوان شیرم دهنی کرد کوفت نره الهی

برخیز که نرگس آمد😂

Batwoman
۱۴۰۲/۰۶/۱۰، 14:12
درحال بارگذاری..

سلام سلام کی ماهه کی ستاره

کی تویه دستاش گل شادی داره 😂😂😂

میدونم این شعر متناسب سن هیچکدومتون نیس ولی خب سلام علیکم و الرحمه و برکاته( دیگه قرآنی حرف میزنم من 😎)

دوره آزمایشی تمام شد خداروشکر 🤲🏻😁😍

این مدت کنار ده نفر زندگی کردن خیلی خوش گذشت با توجه به اینکه ما شلوغ ترین اتاق بودیم و اتاق هفت نه از لحاظ جمعیت بلکه از لحاظ سروصدا 😂😂😂

باهم دعوا میکردیم ولی بعدش میخندیدیم ناراحت بودیم بعدش خوشحال می‌شدیم سعی میکردیم تو اردوها همو گم نکنیم باهم باشیم دیگه چه خوب چه بد گذشت

منم امروز با رقیه از اردوگاه در اومدم آخرین نفرای اتاق ده بودیم اتاقو تمیز کردیم تحویل دادیم

اعلام نتایج کردن و اینکه ...قبول شدم 🙂

منتهی ☝🏻

بیست جزء حالا انشاءالله بتونم حفظ کنم دیگه فقط اومدم اعلام حضور کنم

هست کسی یا منو فراموش کردین ؟😅

آمارگیر وبلاگ