اردوگاه ۱
به نام خدا شروع می کنیم اتفاقاتی که در اردوگاه افتاد
تا چمدونارو جا به جا کردیمو کارت گرفتمو رفتم ساختمون خودمون اذون دادن بعد تازه من اشتباهی رفتم ولایت با چمدونو وسایلا ددباره برگشتم رفتم نبوت😂😂😂
دیگه حال نداشتم همون تخت کنار در نشستم آخرین اتاق طبقه اول بودیم
مدیرداخلیمون یه خانوم جوونی بود بهش میخورد بیست یا بیست و یک باشه ولی مسئول آموزش باحالی داشتیم سه تام بچه داش بعضی روزا میاوردشون 😁😁😁
روز اول مارو بردن چالیدره که قشنگ صورتم سوخت😐😐😐
روز دومم موج های آبی که دوبار تا مرز مرگ رفتم و برگشتم😑😑😑
روز سوم دیگه کلاسا شروع شد اول نیم صفحه بعد یه هفته شد یه صفحه یه هفته شد یه صفحه و نیم دیگع آخرش دو صفحه که من اصلا گنجایش نداشت مخم بنابراین تو همون یه صفحه موندم😂😂😂
ساعت ۵ونیم صبح = صبحگاه
ساعت ۶ونیم = صبحانه
ساعت ۷ونیم یا هفت فک کنم = کلاس
تاااااا
۱۰وخورده ای تا تو کلاسا بودیم
بعدش خواب قیلوله داشتیم که من میگفتم قلیونی چون تا اذون ظهر بود اصن چیزی نبود😑😶
اکثر اوقاتم من تا اذون بیدار بودم دقیقا اذون می خوابیدم تا وقتی ناهار بدن😂😂😂
ساعت ۱ ناهار میخوردیم
ساعت ۲ استماع تا ۵ونیم حفظ و مرور داشتیم بعدشم یا کلاس تفسیر بود یا نبود
یه روز مارو بردن سینما حالا چی بود ؟ ماجرای پسر آیت ا...مشکات😐😐😐😐😐😐😐😐
من که رفتم تو سالن پایین پرررر بود رسیدم اون وسطا برقا خاموش شد دیگر راه رفته رو برگشتم رفتم پیش مسئولمون که برم طبقه بالا بعد رفتم ردیف آخر نشستم آخر آخر برادرا بودن سه تا بعدیش من بودم و دوتا مسئول و چند تا دیگه
بعد وسطای فیلم دیدم یکی از همین برادرا رفت خوراکی خرید برگشت چند دیقه بعدش رفتم خیلی خوب بود خلوووت راحت خریدم برگشتم دفعه بعدم اصلا نمیرم همون اول آشغال بخرم میزارم همه برن بعد بیام پایین😂😂😂
بعد یه جایی زنه میخواست چارپایه رو از زیر پای پسره پرت کنه همه ساکت یهو زنه گف نمیتونم چندتا که میخواستن صلوات بفرستن که نصفه موند😂😂😂بعضیا دست زدن بعد خانومه افتاد زمین پسرا خندیدن😐😐😐
سینمایی که تموم شد چندتا از دختر پاشدن شلوغ شد آقای مروج گف حرم نمی بریمتون هیچی دیگه کار اشتباه اونا نتیجه شد اینکه مارو نبردن حرم ولی دو روز بعدش ساعت مطالعه داشتیم میخوندیم یهو گفتن بریم حرم 🙂
حرم رفتنمونم آسون نبودااا هفتصد دختر صف میشدیم به صف نیرفتیم تااااا مترو بعضیا که فک میکردن ما خادم حرمیم یا گشت ارشادیم یا نیروی انتظامی😂😂😂😂
چون روسری سبز بودیم بعد میپرسیدن از کجایین میگفتم حافظ قرآن بعد میگفتن چند جزء حفظین میگفتم جزء پونزدهیم بنده خدا فک کرد پنوزده جزء حفظیم گف برا بچش دعا کنیم😂😂😂😂😂
ولی ما اون موقع یه جزءام نشده بودیم
تو اتاقمونم که شلوغ ترین اتاق بودیم طوری که مدیر داخلیمون من از طرف استادتون اجازه دارم تو گوشتونم بزنم😂😂😂
ها بعد یه شب صوت گذاشت از فضیلت نماز من خوندم نوشتم بقیه گفتن بخون خوندم ولی چون تعداد زیاد بود قرعه کشی شد اسمم دراومد با خلووووص نیت نوشته بودم🤣🤣🤣
چهار هفته طول کشید من به اونجا عادت کردم ولی خب بزای رفتن بچه ها گریه نکردم اما یکی از بچه هامون قبول نشد براش گریه کردم دلم سوخت خیلی 🥺💔
خیلی شد این پست ادامش برا یه روز دیگه🖐🏻😁