خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

روستا۲

Batwoman
۱۴۰۳/۰۴/۱۳، 9:41
درحال بارگذاری..

روز اول که تموم شد من تا فردا صبح روز دوم همینطو خواب و بیدار بودم

حالا بیدار شدم خالم هی میگه من چقد خوابیدم و...

آخه به شماها چه به دختر خودتون کاری ندارین به خواب من چسبیدین

خدایا خونه اینا محرم درست شه من دگه تحمل نمیتونم بکنمشوووووون🙁😯

از خواب پاشدم فیلمای حسینیه رو درست کردم ادیت زدم وسط گیر گرفتاری های من خانوم میخواد درس بوخونه!

با گوشی مامانش!

حالا مامانم یچی بهش گفت که این(من) داره مهندسی میکنه تو داری چیکار میکنی؟

نه گذاشت نه ورداشت گف دختر خودتم گوشی دستشه دختر خودتم گوشی داره

میگفتن که چی آرایش داری؟

میگفت نرگسم زیاد داره!

من چه داشتم؟

نه ببخشید من چه داشتم که ایشون میگفت زیاد داره؟

من اگه حوصله آرایش کردن داشتم که صب به صب جلو آینه بودم😕

بعدش ای خاله من داشت با فاطمه حرف میزد میگفت ها تو زنگ نمیزنی خبر نمیگیری مریم و محمدم زنگ نزدن

که برای اولین بار در تاریخ من دیدم خاله زهرا به جبهه دفاع از بچه هاش پیوست و گفت نه اونا زنگ زدن محمد دوبار زنگ زده مریمم زنگ زده

فهمیدم نهههه این مشکل که تو مشکلاتشون پای یکی دیگرم باز میکنن میگن اینم بوده ارثیه!😐💔

دیگه من نفهمیدم چه شد ولی خیلی ناراحت شدم همینطور رو دلم تلنبار میشد

تا ایکه اینا خواستن برن روستای مادری

من از لحظه اول گارد بستم من نمیام!

مامانم میگفت تو نری منم نمیرم ولی به بهانه اینکه میخوام مغزم از صدای اینا راحت باشه خونه بمونم، رفت.

بابامم که حسینیه بود گفتم ای بفهمه من نمیرم مخالفت میکنه ولی اومد تو گف تو میخوای خونه وایستی و...؟

دیدم گیر نداد تلویزیونه درستش کردم نشستم پاش

اولاش خوب بود تا مادرجونم اومد تلوزیونه خاموش کردم درو بستم چپیدم تو اتاق

خودمو به خواب زدم اگه اومد تو ببینه خوابم

وقتی رفت دوباره نشستم پا تلوزیون که بابابزرگوم اومد

من همینطو ساکت نشستم تا بره

اگر می‌فهمیدن من خونه ام خیلی بد میشد چون اونجا مجرد باشی تنها تو خونه بمونی خیلی بده معنی قشنگی نداره

مجبور میشدم برم خونه مادرجونم تازه یه دعوا بزرگی ام درست میشد

تازشم من حوصلم سر میرفت برم خونه مادرجونم بشینم کنار مهسا خانوم اون تو گوشیش بچرخه منم تو گوشیم!

تا اذون تنها بودم که بابام اومد نمازش خوند رفت دنبال خالم.

منم باهاش رفتم هم رسیدم خونه این محمدمهدی با من جنگش گرفت!

دستم آوردم بالا که دستش تو صورتم نخوره ولی صورتش رفت تو ساعدم خون دماغ شد!

از صبح همینطو خون دماغ میشدا!

چاییمون خوردیم رفتیم خونه زنعمو مامانم تا مامانمو بیاریم.

دیگه گذشت تا ما با ای محترمه رفتیم عکس بگیریم

خانوم وسط باغ شالشو برداشته عکس میگیره😐

کش منو از سرم درآورده از خودش مثلا عکسا گوگولی میگیره😐

وقتی مه مگم مخام اصلمه با اینا انکار کنم نگین چرا؟

اینا هیچ طویی به من نَ می یان!🧠💣

اومدیم یه ساعت سفره پهن کردیم عموم اوقات تلللخ نشسته مادرجونم ناراحت شده چرا ما نمیایم؟

من نمیفمم تا کی ما باید اینقدر قبیله ای زندگی کنیم؟

مامان و بابا من رای داده بودنا

فقط خالم و اون خالمو و محترمه رای نداده بودن

من نفهمیدم چرا ما باید راه میافتادیم

بابای من سه جا به خاطر خواب آلودگی نگه داشت!

خب این انصافه؟

هر دفعه گفتم با اینا راه نیافتیم هچکی به حرف من گوش نکککککککرد

آمارگیر وبلاگ