خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

سربلند

Batwoman
۱۴۰۳/۰۴/۱۹، 17:20
درحال بارگذاری..

#سربلند
همیشه یک تسبیح گلی دستش بود.
گفتم:(آقا محسن،هی با این تسبیح چی می گی لب می جنبونی؟)به خودم گفتم اگر به من بود، این سی ک سه تا دانه را ظرف دو دقیقه قرش می دادم می رفت؛ صدتایی نیست که این همه مشغولش شده است.
- دارم برای زمین ذکر میگم!
تا دید نزدیک است چشمانم از حدقه بزند بیرون، گفت:
- روی این زمین می خوابیم، راه می ریم، نباید مدیونش بشیم!
در دلم به ريشش خندیدم.
- خدا وکیلی ذکر گفتن برای زمین دیگه چه صیغه ایه که از خودتون درآوردید؟!
اصلاً نمی فهمیدمش.
عید نوروز با زهرا آمد خانه مان.
عدل برگشت و به مجسمه ی زن گوشه ی اتاق گیر داد:(دایی اگه ناراحت نمیشی، جای این مجسمه، عکس شهید کاظمی بذار.)
سری جنباندم که یعنی ببینیم چی می شود؛ ولی ته دلم گفتم: اینم ب این سپاهی بازیاش زیادی رو مخه!
انگار حرف دلم را از چشمانم خواند.
نیشخندی زد و گفت:(ایشالا بهش میرسی!)

آمارگیر وبلاگ