پسرعموی کرمو🐾
عموم با خالم با اون یکی خالم با محمدمهدی اومدن اینجا
طبق معمول پسرعموجان ترکوووووند خونه مارو
یه مشتی پرده و میله چپوندن تو صندوق ماشین
هرچه میگم چراغو بده آخرشم با رومخ رفتن بسیاااار چراغ قوه خودکار ورداشت گفتم خودکارشم ببره
فقط اگه بچه دارشم یجوری بزرگش میکنم مثه خودم چیزی از خونه ملت ورنداره!
یه مشت و لگدایی میزنه که آدمو دلش میخواد بکوبتش زمین
تو راهرو ولم نمیکرد😐
شرررررررره شر ینی شدیداً دعواییه و عشق کتک زدن بهش بزنی ننه من غریبم بازی درمیاره میشینه آی آی میکنه که من محلش نمیدم این بازیاشو از برم😌
من نَمیخوام برممممم😭😭😭😭
پ.ن: آی چند روز پیش گفتمتون بند انگشتی دیدم؟
خیلی قشنگه
حالا هرچه دیزنی میزنه قشنگ نی ولی ای یکیو من بچه بودوم دیدومش بعد ازین خونه ها داشتم بزرررگشم بود ولی من ازون چهار اتاقی هاش داشتم خیلی دوس داشتم ازون خیلی بزرگاشم داشته باشم فک کنم هفت هشت سالم بیشتر نبود
گذاشته بودمش تو حیاط بند انگشتیا برن توش🥲
خیلی بچه خوش باوری بودم😞
چقد غمم گرفت پسرو به آریتی نرسید🤣
برید ببینیدش
اسمش بندانگشتیه!
چند روزی ام سریال پشت پرده می دیدم دیشب تموم شد دختره بس سس شکلات خورد رو من تاثیر گذاشت الان سسو کله پا کردم محتواش بیاد پایین😎
هییییی یه صبحی بلند شدم همینطو فرت وفرت میخوردم 😐