سربلند
#سربلند
توی رفت و آمدها دیدم نه، آن قدر ها هم بچه ی بدی نیست، اهل بگو بخند و شوخی است؛ اما تا من و زنم وارد خانه ی خواهرم می شدیم، سرش را زیر می انداخت و با یک احوال پرسی خشک و خالی می زد به چاک.
خیلی بهم بر می خورد.
یعنی چه؟
ناسلامتی مهمانی گفته اند، بزرگتری گفته اند، کوچکتری گفته اند!
این دیگر چه ادا و اطواری است؟
تا اینکه یک روز خواهرم زنگ زد و گفت:(داداش قدمت روی چشم؛ ولی از این به بعد اگه خواستی بیای خونمون به زنت بگو چادر سرش کنه؛ این جوری آقا محسن معذبه!)
گفتم:(چشم) و گوشی را قطع کردم.
قصد کردم دیگر پایم را در آن خانه نگذارم.
مدتی گذشت.
دلم طاقت نیاورد نروم خانه خواهرم.
به زنم گفتم:( یه چادر بنداز توی کیفت که اونجا بندازی سرت به قبای دامادشون برنخوره!)
دوباره باز سرش را بالا نیاورد و خیلی سرسنگین با ما تا کرد؛ ولی این دفعه صحنه را خالی نکرد.
نشست و کمی خوش و بش کردیم؛ ولی باهم اخت نشدیم.