خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۳۰، 21:44
درحال بارگذاری..

لامپ ترکید الان مامانم میگه لامپ سوخت درسای تو تموم نشد 😂😂😂😂😂

خدا بخیر کنه

محرم

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۳۰، 20:45
درحال بارگذاری..

پنج ماه دیگه بیشتر به سه ماه تعطیلی نمونده ...💥

اونم مثه همین چارماه تند میره چه بد چه خوش میگذره و خاطره هاش میمونه قشنگیاش میمونه 😍🤞🧡

اون سه ماه که تویه چش بهم زدن میره تنها بخش دوست داشتنیش محرمه که کل اقوام پدری و مادری میریم روستا یه جمعیت تقریبا زیاد که میرن خونه مادرجونم و روز عاشورا غلغله اس😂

ما و خانواده عمورضا و عمو حسین که جداییم ولی همچنان شلوغه 😅 از محرم آشپزخونه همیشه خونه مادرجون یادمه پسرعموها و دخترعموهای کوچیکم که از خونه رو فتح میکنن یا تو کوچه یا تو خونه یا دم در که عین مسجد میمونه با اون همه کفش سیاه و سفید سرمه ای ...

روز عاشورا که میشیم مسئول پخش غذا و از شدت گرما و مزاحمت مگسا کلافه میشیم زنبورم داره

ولی غذا پخش کردنش خیلی خوبه اینجاشم خوبه که هرکی میبینتت میگه ببخشید یه بچگانه

یا خالم که میگفت غذا برای فاطمه زهرا بیارم

غذا بردن برای حسینیه و پر کردن ظرفا و یا لیوان پخش کردنم که ده تا ده تا میدم نصفش هدر میده

مامانم میگفت وقتی براشون لیوان بردن چارتا دوغی بوده دوتا تمیز 😂🤣🤣🤣

و منی که لیوان پخش میکردم میخندیدم😅😅😅😅

جمع کردن سفره با دخترخاله و عروس عمو جاروبرقی آخر مجلس که تقسیم میکردیم کی کجا رو تمیز کنه ولی جارو خراب بود و ما رفتیم بالا نشستیم عروس عمو عکسای ازدواجش نشونم میداد اونم هم اسم منه ها 😁😁😁

وقتیم برگشتیم چون رفته بودیم جلو کولر تا مدت ها مریض بودیم 😅😅😅

بعدش باز شربت دادن اونم چه شربت دادنی برای هیئت روستایی که قرار بود بیاد دوستای جدید پیدا میکنیم گرچه من دارم یکی هیچ جا تنها نیستم سریع ارتباط میگیرم 😂😂😂

حتی اون شب که عروس عمو اولین بار بود باهم حرف میزدیم مادرجونم میگه انقدددر خوشحال شده بوده گفتم خب زودتر میگفت افتخار میدادم😂😂😂

حتی دعوام با پسرخالم که سلاحامون دسته جارو برقیو طی و مگس کش بود میگفت من مختارم من میگفتم تو بند پوتین مختارم نیست یا مداحی کردنش با سیبک گلوش 😂لاغره ها ولی دارای روحیه به شدت جنگجو 👊🤕

یا شله زردایی که نصیبمون میشه باهم میخوریم یا شبایی که میریم مسجد و تو راه برگشت یه عالمه حرف میزنیم😂😂😂

یا شب نشینی آقایون تو کوچه 🥸 و.... از سر برگشت هرکی یجایی میشینه و زیارت می کنیم باهم خونه دوست عموم میریم گاهی یا مراسم کباب خوری بعدم اگه قسمت شد بستنی و ... سلام مشد 👋😃 اگه دوست دارین براتون بگم ..خیلیییه ها 😂

مهمون دوستم شدم امشب😁😁😁

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۲۸، 1:11
درحال بارگذاری..

سلام😁

از اونجایی که ... اف جان به ارادت ویژه ای داره شب مراحم شدم قدم رنجه کردم تشریف بردم پیویشون

کاری نکردم فقط براش کار جور کردم کار جور کردن بده ؟

از اونجایی که ایشون قدر ندونست و بنده یک شخصیت محترم را ابله خواند دلم نیومد بلاکش کنم ولی خب کار خدا رو دیدین تو کوچه خیابونی بیابونی بهم خوردیم من تقاص تمام اینارو طناب میکنم و ... خلاص ...

سنم ضبدر دو با دورقم آخر سال تولدم

ادامه نوشته..

کرسی😁😍

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۲۴، 16:56
درحال بارگذاری..

دیشب نماز خوندم مامان و بابا رفتن بیرون بعد با یه کرسی برگشتن ( اینجا خیلییی سرده🥶)
کرسی رو راه انداختن نشستیم دورش حالا تلویزیون روشن کردم چیزی نداشت لژیونر میدیدیم 🥸🤓
چرا واقعا تلویزیون چیزی نداره ؟ 🤔🤔
_ بابا حوصلم سر رفت
مامان _ اون گوشی رو بزار کنار ما بچه بودیم دور هم می شستیم از حرفا چیزی یاد می گرفتیم
_ من چی یاد بگیرم آخه ؟ از این جاری به اون جاری از این بچه خواهر به اون بچه خواهر
خلاصه که آخر مامان و بابا باهم از بسته های حمایتی دوران کودکی میگفتن و منی که هیچی نمیفهمیدم
خواستیم بخوابیم حالا من 😶
_ مامان ... مامان خوابی ؟
مامانم جواب نمیداد بعدش دیدم بعد چند دیقه ها مامانم پاشد
_ مامان ؟ من خوابم نمیبره داغه این
رفتم پتو آوردم برم اونور
مامان _ سرت یخ نمیکنه اینور بزار من برم اونور بالشت هست ؟
_ نه
بالشت برد ولی من همچنان خوابم نبرد 😐😴
آخرش پتو پهن کردم یه ور فک کنم یه یه چهار ساعتی خوابیدیم بعد از نماز صبم تا اذون ظهر خواب بودم 😴
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
این چه کرسی بود الان خانوادگی پاها تو کرسیه تا اذون مغرب بدن بعدشم خدا بزرگه تا سحر هستیم زیرش دیشبم انقدر غر زدم بابام رفت پفک و پفیلا و تخمه آورد
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

از طرف یه زخم خورده 👈🏻 فرمانده روزت مبارک💕😁

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۲۲، 20:50
درحال بارگذاری..

مامانای عزیز روزتون مبارک 🥳😍😘

تمام مادرا مخصوصا بهترین مادر و مادرای شهید 💚💛❤

بهترین کادو به غیر از اینکه جشن و کیک و کادو بهترینش اینکه خونه رو مرتب کنین یا حداقل اتاقاتون مرتب کنین باورکنین راست میگم 😅👌

مامان من که دستور دادن ظرفا رو بشورم الانم که به طور خودکار کمدمو کشیدم بیرون مرتب کنم حالا از عتیقه هاش میزارم 🤞💥😹

در نتیجه اینکه مادران خود را بسیار بسیار بسیار دوست بدارید به غرغرهایشان لبخند نزنید تا مورد عنایت قرار نگیرید بنده زخم خورده ام😹😹😹

عرایض بنده به اتمام رسید ...

بله از اتاق فرمان دستور دادن بیا تخم مرغارو بشور😐😄😄😄

داماد مامان

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۲۱، 13:2
درحال بارگذاری..

همیشه هر بحثی که نمیکنیم به شاهزاده سوار بر اسب من ختم میشه

مامان _ اونی که بخواد بیاد...

_ فقط به فکر دامادت باش 😬😬

مامان _ حالا بزار آخرش یه پبرمردی میاد 🙁🙁

_ اشکال نداره پیرمردا پولدارن بهتره 😂😂😂

مامان _ حالا هی مسخره بازی دربیار 🙄

_ مامااان ول کن شوهر منو اه 😁😁

مامان _ تا صدسال دیگم تو هنوز این جایی😬😬😬

_ خونه بابا خیلم خوبه میخوری میخوابی کسیم کارت نداره😂😂😂😂😂

داشت نماز میخوند چادر سفید پوشید اومدم

_ میاد بم؟😍

مامان _ نوچ😐

یکی دیگه سرم کردم

مامان _ نوچ 😑

رفتم یه سرمه ای سرم کردم

مامان _ نه 🤨

_ خب پس چی بپوشم ؟ این نمیاد اونم نمیاد سر عقد چی بپوشم 🤐😅😅😅

.

.

دقایقی بعد

مامان _ حالا من یه چیز میگم تو درست فعلا بخون

آخرشم من همینجا میمونم 🤣🤣🤣🤣

دامادم که فعلا پل خراب شده هنوز نرسیده مشهد اطلاع میدم 😁😅

صلوات💚

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۲۱، 1:14
درحال بارگذاری..

خدایا حس میکنم غمامون از شادیامون جلو زده مثه یه مسابقه دو که داره به شادی پوزخند میزنه

دیدی زدم جلو😏حالا هی بدو

انقدر که غمش رو دل مونده مثه یه سایه تیره که تاریک کرده و راهو نمیبینیم

هممون یجور دغدغه داریم یکی کارش یکی خانوادش یکی خودش... همشم میشه زندگی

اینروزا با یه جرقه خوشحال میشیم انگار منتظریم یه اتفاقی بیافته مثله برف امروز شاید خیییلی سرد بود بلاخره عروس خانوم از راه رسید شهر سفید پوش شد

لبو فروش سر محلو ندیدم ولی یه حسی تو دلم جوونه زد اینکه همیشه باید خوش بود

باید بال هامو آماده پرواز کنم با یکی نمیشه رفت که

اونوقت اوج میگیرم اوج گرفتن قشنگه وقتی تو آغوش خدا باشی دیگه نا نداری ولی جاش یه آغوش باحال داری که خستگیت یادت بره

یجا خوندم این دنیا سالن آزمون وقتی ازش میای بیرون فقط باید بشینی تا جواب آزمون برسه

یکی از دوستام چند وقت پیش بیمار شد خیلی درد کشید باباش خیلی غصه خورد کلا یدونس همسن منه ولی خب کامل خوب نشده عمو یروز خوب میشه غصه نخور

دوست دوستم امروز تولدشه ولی نیست تو این دنیا تولدش مبارک دوست عزیزم بهت تسلیت میگم

کاش امام زمان بیاد تموم بشه دیگه رنگ خوشبختی رو ببینیم

کی می آیی آقا ؟ کی ؟ 💔😥

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۱۷، 0:0
درحال بارگذاری..

.

روز مادر

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۱۶، 23:25
درحال بارگذاری..

دوستان یکم کمکم میکنید لطفا؟
برای روز مادر و ولادت حضرت زهرا "سلام الله علیها" ایده دارید؟
ایده مناسب هیئت دهه نودی ها باشه، بچه کوچولو ها😂
ممنون میشم اگر ایده و نظری دارید اطلاع بدین و کمکم کنید🌻

خدایا 💫💜

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۱۶، 11:47
درحال بارگذاری..

امتحانای سختمون داره شروع میشه و اینکه دوباره باید بشینم بخونم عین آدم نه اون مدلای عجق وجقی که در پیش گرفته بودم 🤭😅

من باید برای ارزوهام و شغلم تلاش کنم 😉🎯

الانم دارن اذون میدن🌝🤍

خدایا کمکمون کن من این سه سالم به خوبی بگذره ❣😍🫂

بریم که همه داشته باشیم یک کارنامه درخشان🌟🌻

بسم الله الرحمن الرحیم ....💕💕💕

Start💥💥💥

🙂

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۱۶، 11:30
درحال بارگذاری..

به بابا گفتم بابا استرس میگیرم منو اونور پیاده کن بابا قشنگ رفت دم نرده زردا

بابا _ انا الان بیا برو هیچی نیس

_ ملت بابا دارن ماخم بابا داریم آخرش مارو پیاده کردی 😆😅

بابا _ 😄😄😄

یه ساعتی به کلاس بود که با مامان برج هیجان بازی میکردیم بماند که چقدر من با وسواس میچیمو آخر مامان به یه حرکت واژگون میکرد همشو 😐😄😄

کلاسم که نگم با هانی تو سروکله هم زدیم فقط کل کل میکردیم بحث میکردیم

شانس از دوستم نیاوردم

از هیچی شانس نیاوردم

خدایا هلپ می ا هو امتحان ریاضی

آی دونت لایییییک اوفففف

حاجی کجایی؟

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۱۲، 23:48
درحال بارگذاری..

داشتیم زیر خاکی میدیدیم و شام میخوردیم تا سریال تموم شد باباکانالو رو بالا پایین کرد روی شبکه نسیم ثابت موند... دختر حاج عماد مغنیه بود

داشت از دیدارش با حاجی میگفت از بعدش رفت روی سید حسن نصرالله جایی که همو بغل کرده بودند جایی که پشت سر هم نماز خوندند..🙃🤍

بعدش رفت روی زینب وقتی داشت از پدرش میگفت بغضش یه جاهای تاب نمیاورد که من اینو شنیدم

اون خیلی به زینب اصرا میشه که بره خونه خواهرش وقتی زینب میره و ساعت دو نیم منتظر برادر که برگردن خونه یه پیامی براش میاد از انفجار در فرودگاه بغداد دلش آشوب میشه بهشون زنگ میزنن و میگه حاجی کجاست ؟ طبق معمول میگن حاجی خونه خوابه ولی اون آقا میفهمن و دوباره میپرسن تا زینب میگه که حاجی خونه نیست نفس پشت خط قطع میشه و همینطور تماس...

به خونه که میرسن به هرجایی میشه زنگ میزنن تا بلکه یه خبر از سلامتی حاجی بگیرن اما دریغ از یه جواب درست....تماس های دوم دیگه جواب داده نمیشد

آقای قاآنی وقتی پیگیر میشن و میفهمن حاجی شهید شده به برادرشون خبر میدن

عموشون میره خونشون ... بچه ها نشسته پشت در اتاق حاجی در میزنن تا شاید حاجی درو باز کرد اما هیچ جوابی نمی یومد هیچی 😥😣

قبلش به برادر دیگه خبر میدن و مادر و پسر میان خونه ولی خب وقتی اکثرمون خواب بودیم حاجی رفت 🥲

تو سکوت مثه همیشه ... 💔

برای ماهم دعا کن حاجی خیلی دوست دارم ❤

خاطره روز شهادت سردار

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۱۲، 15:3
درحال بارگذاری..

عزیزان دوستم یه چالش برگزار کرده همین امیر

چالش خاطراتی که روز شهادت حاج قاسم براتون چطور بود ؟ یعنی چطوری خبردار شدین ؟ از کی فهمیدین ؟ تو تشییع بودین ؟ و .... بنویسین بفرستین امیر میزاره تو کانالش

کاش در دی سیزدهی وجود نداشت

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۱۱، 23:34
درحال بارگذاری..

کلیک">💔

س: سلمان و راه دیگر عشقی، سلیمانی!

ل: لقمان و گاه دیگر عشقی، سلیمانی!

ی: یعقوب و سرباز عزیز یوسف زهرا

م: مقداد شاه دیگر عشقی، سلیمانی!

ا: انسان، فرشته، بهتر از هردو مسلمانی

ن: نام و نگاه دیگر عشقی، سلیمانی!

ی: یک‌لحظه از چشم تو را باید کنم تصویر

عمار ماه دیگر عشقی، سلیمانی!

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۱۱، 22:5
درحال بارگذاری..

صدای اذون از مسجد بلند میشه دلم برای نماز تو مسجد تنگ میشه🥲🤍

وقتی میریم روستا صدای اذونش خیلی آرام بخشه اینجام خوبه کلی اونجا خیلی قشنگه💕💕💕

فردا امتحان اقتصاده یاد میگیرم ولی حسشو ندارم قشنگ ثبتش کنم تو مغزم 😭

دلم از خودم گرفته امروز نرفتم مدرسه که خیر سر بخوابم بابا بزرگم به همون لهجه روستا ولی من فارسی میکنم

بابابزرگ _ باباجو ؟... آی بابا ؟... باباجو؟

_ بله ؟

بابابزرگ _ لباسامو بیار

_ براچی ؟

بابابزرگ _ بیار میخوام برم

تلویزیون زدم بلکه حواسش پرت بشه تنها بودم نمیتوستم جلوی بابابزرگو بگیرم 😞

دستاش زوری نشد جورابارو پاش کرد دیگه دیدم عزمش جزمه برای رفتن کمکش کرد فایده نداشت نمی موند 🤕🤕

بابا رسید خونه بابابزرگم دم پله ها ایستاده بود دیگه باباهم نامید شد بابابزرگو برد خونه عمو ولی مثه اینکه اونام نتونستن بابابزرگو راضی کنن 😥😥

عمو نزدیکای نه و نیم حرکت کردن سمت روستا دیگه الان رسیدن

منم نشستم سر درسم مثلا ولی یک کلمم نمیفهمم 😩🌵

دلم یه سفر میخواد یه تنوع بریم بیرون یه مدت از تو خونه 😍😍😍

پوسیدم دیگه خسته شدم از تکراری شدن روزام

هی خدا تنها امید منی هوامو داشته باش کم نیارم من باید پلیس بشم ☁️🤲

هعی زندگی

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۱۱، 0:0
درحال بارگذاری..

کلاس ما دیگه کاری نمونده نکرده باشیم امروز مراسم عقد داشتیم 😂😂😂😂

معاون اومد عروسو ببره مهمونا نذاشتن داماد صداش دراومد انقدر غر به جون معاون زدن که معاونمون گف بشینین و رفت 😂😂😂

ولی واقعا مدرسه ما دیگه مدرسه نیست🙄😑😐😶

بعضی بچه ها کلشون کوتاهه پسرونه اونروز به دوستم میگم احساس میکنم تویه مدرسه مختلط درس میخونیم😅😅😅

آدم معذب میشه خو😄😄

بعد براتون مفصل میگم در ضمن🙂✌

امیر پسر نیست امیر پسره ولی این امیری که من میگم پسر نیست 😂

فامیلش امیر داره من بهش میگم امیر حرصم که زیاد میخوره برا همین من بیشتر میگم امیر 😁😈🤷‍♀️

😂amir and me😂

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۱۰، 22:50
درحال بارگذاری..

امیر دختره هااااا

بنده به شدت نیازمند به یک سوژه بودم 😂😂😂

و کسیم در اینجور مواقع دوروبر من نیست 😁🤞😂

امیرم فداکاری کرد سر بحثو باز کرد 😂😂😂

توجه داشته باشین من کاری نکردم 😔 خودش اومد😶🙄😌

پیوی به روی مزاحم🚫😂

چرا وقتمو میگیری واقعا ؟ نمیشناسم دگه😐😄

ثبات اخلاقی رو فقط 😐👇🤲🤲🤲

خیلی بود دوست داشتین بگین از امیر بیشتر بزارم ؟😍😍😍😍😍😍🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۰۷، 2:1
درحال بارگذاری..

هلاک شدم هلاااااک

دارم میرم بخوابم فک میکنم یکی پشت مردمک چشام نشسته داره فوت میکنه

اوفففف کی تموم میشه این درسا خداااا

نرو قرار حیدر💔بمان کنار حیدر😭

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۰۶، 20:11
درحال بارگذاری..

دیشب حسن(ع)اشـــــــک برادر پاک می کرد
حــــــــیدر از این ماتم گریبان چاک می کرد

دیشب حسین(ع)نازنین با چشم گــــــریان
ازخوردن آب و غــــــــــــذا امساک می کرد

اسطـــــــــوره ی صبر و سکوت و پایمردی
جسم نحـــــــیف همسرش را خاک می کرد

مـُهر کــــــــــــــبودی بر رخ ماهش نمایان
این شکوه را با خالق افــــــــــلاک می کرد

اشک ملایک ریخـــــــــــــــت از بام مدینه
خاک بقیع و کـــــــــوچه را نمناک می کرد

بانگ عزا در عرش می پیچــــــــید ، گویا
این داغ را هر ذره ای ادراک می کــــــرد

دستان هستی بخش فخـــــــــــر عالم خاک
یا رب مگر خـــلق جهان را خاک می کرد

علمدار منم🥲❤

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۰۵، 20:47
درحال بارگذاری..

من زینبم عقیده ی من آزادگی

من اسوه ی مقاومت و ایستادگی

شمشیر اگر دهند بجنگم به سادگی

با ذو الفقار نسبتم خانودگیست

خیلی قشنگ بود 💕

امروز تشییع پییکر شهید گمنام بود😢💔

وسط برفا من اومدم طلوع کنم گرم بشین😆😆😆😆

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۰۳، 22:22
درحال بارگذاری..

💕شدم 16 ساله💕

یکسال دیگم به لطف خدا با خوبی و شادی، بدی وغصه گذشت🙃🌹

خیلی حس خاصی دارم😂😂😂

به مامانم میگم تولدمه میگه نهههه پنجمه

😅😅😅😅

هعی زندگی دیگه این دنیا بدرد نمیخوره

از کسایی که بهم تبریک گفتم کمال تشکر بسیار دارم 🙏😊🍓

پا گذاشتم به سن بالاتر باید سعی کنم پیشرفت کنم 😍✌💕

چه زود 16 سال گذشت الان من شدم همسن کوثر 😝😝😅

همتون به خدای بزرگ میسپارم 🤲💫

آی دی ماهیا تولد همتون مبارک باشه 💌⛄

حس درون : نرگس جان 16 سالت شد اندکی تغییر کن نوچ نوچ نوچ همه بهت میگن بچه 😂😂😂😂 به هر حال بچه تولدت مبارک

اینم حس ما ملت حس دارن ماهم حس داریم

تولدمه یادتون باشه 😁

Batwoman
۱۴۰۱/۱۰/۰۲، 15:5
درحال بارگذاری..

دیشب یلدا داشتیم چه یلداییییییی 🍉🍉🍉🍉

بابا پفیلا و از این رنگی رنگیا با پفک و از اون حلقه ای هاش از اون درازا

شیرینی شکلاتی آورد که از خجالت همشون دراومدم😄😄😄😄

فک میکردم یه دیقه بیشتر یعنی ساعت ۱۲ بشه صدوبیست ثاتیه بعدش میشه۱۲ و یه دیقه و با منی که با شکست مواجه شدم😅😅

خب عرضم به خدمت شما که فردا تولدمه

مدیون نیستین اگه فک کنین نمیخوام شماره کارت بدم 😆😆😆

یادداشت بفرمایین 6037.5021.0000.0000

تا آخر ماهم بریزین اشکال نداره😂😂😂

اومدم براتون یه چالشی برم این وب خاک گرفته از انقراض در بیاد

کمک کنین تا بریم چالش

🧹💦🧹💦🧹💦🧹💦🧹💦🧹💦 آب ریختم خاک بلند نشه 🙂

🧼🪟🧼🪟🧼🪟🧼🪟🧼🪟🧼🪟پنجره های وبم شستم 🙂

🪴🍃🪴🍃🪴🍃🪴🍃🪴🍃🪴🍃گلای خوشگلمم حرس کردم😄

بفرمایین داخل👈🚪 :

اول اسمم به انگلیسی بزرگ با سن من ×2

مثلا A50

ادامه نوشته..

آمارگیر وبلاگ