ملت دوست دارن ماعم دوست و رفیق داریم ...

اینا زنگ دوم گیر دادن باید به ما بستنی بدی 😂

و اصلا هم فراموش نکردن تا زنگ آخر و دائمم یادآوری میکردن

زنگ آخر شد من داشتم میرفتم از مدرسه بیرون دیدم جفتشون اومدم منو عین اسیرا گرفتن🤣

ستایش _ بیا بریم اینور

_ نههه من مسیرم اینوره

ستایش _ خب فاطمه بیا اینور

یکی این دستم گرفته بود یکی اون دستم

تا ولم میکردن فرار میکردم🤣

ستایش _ فاطمه چادرشو بگیر خواست فرار کنه چادرش کشیده شه

😐😐خبیثی تا کجااااااااا

بعد یه لحظه فاطمه چادرمو ول کرد آمادگی نداشتم اومدم بدوعم عین مستا که تلو تلو میخورن

اول دو سه قدم سمت زمین و بعد فرود نهایی 🤣🤣🤣🤣

ولی ضایع نیافتادم دستم گذاشتم کف زمین تا با صورت نخورم😂😂😂

نخننددددددینا نخندین میگم🤣😅

بعد حالا ما از خنده سرخ شده بودیم

یه پیرمرده در تعمیرگاه بود منو دید بنده خدا دل شاد شد😂

رسیدم به بانک یه خانومه رسید بهمون

خانوم _ چرا میخندی خب کمکش میکردین؟😂

حالا خودشم داشت میخندیدا😅

هیچی دیگه دوقلو ها اومدن و نشد بستنی بهشون بدم

دوقلوها مددالهی من شدن🤣🤣🤣

تو ایستگاه واستادم ینی مرغ پر نمیزد

اتوبوس نمیومد

کم کم شلوغ شد

منم حوصلم سر رفت گفتم برم ایستگاه پایینی

تااااااا پام به ایستگاه پایین رسید اتوبوس پشت سرم بود😂

سوار شدم خلوت بودا نشستمسیب گاز میزدم که یه ملت ریختن تو

و یه خانومه بچه داشت کنار من نشست

دیگه نخوردم هنوزم نصفه تو کیفمه😂

دیگه آخرای مسیرم بچه دستشو گذاشت رو سیب پلاستیک پیجیده دستم

دسته کلیدمو درآوردم جلوش تکون میدادم خیلی تلاش کرد بگیره ولی ندادم😂زجرکش کردم بچرو😁

پیاده شدم وقتی به خونه رسیدم دیگه ۱ونیم بود

مثلا میخواستیم بریم روضه ننه قشنگم ویکس زد پاشو فک کنم من از اتاق اشکم دراومد😭😂

دیگه نتیجه گرفتیم که نریم ترسیدم خانومای روضه متفرق بشه از مجلس با بوی ویکس😅

و خاله ها و کوثر و فاطمه و مریم و بچه و ...ریختن منزل

تا چند دقیقه پیش تشریف بردن

و فردا من روانشناسی مستمر دااارررررم

خیلی پیچیدس همش شبیه همه 🤣

راستییییییی

تا ۲۰ سالگی نوجوان محسوب میشه...من یه چهارسالی به اتمام نوجوانیم باقیست...🤏🏻😆