یه حسی دارم هم استرس هم خستگی همه چی ...

انگار تو دلم دارن رخت میشورن

مغزم تحت فشاااره

تو گلوم یه چیزی گیر کرده

ماشین زمان میخوام

برم به چند سال دیگه یا شایدم چند سال قبل

چرا هرچی بزرگتر میشم انگار دنیا خفه تر میشه

بچه بودم دنیا رو بزرگتر میدیدم

چرا هرچی بزرگتر میشم بیشتر دوس دارم پیش خدا برم

انگار جایی ندارم تو دنیا

دوس دارم زنگ بزنم به یکی ساعت ها حرف بزنم یا حتی هیچی نگم اون حرف بزنه

شبا تو خیابون بچرخم یکی نگه چرا اینجایی؟

یه جای خوب که هیچکی نباشه

گم شدم یا گم کردم ..نمیدونم

دلم یه جایی میخواد که بشینم و فکر فردا نکنم

اما کجا؟