پرتوی ظلمت پارت۱۷
بخاطر همکاران کودک صفتش، او بازخواست می شد!
تا الان فکر می کرد کسی از معضلات مسخره شرکت خبر ندارد ولی انگار خبرها زودتر از خودش، به گوش دکتر مقدم می رسید.
بنده خدا هم حق داشت فکر کند عیب از مدیریت ضعیف اوست.
ماشین را در پارکینگ محوطه شرکت پارک کرد و پیاده شد.
دلخور بود، اما چه کاری می توانست بکند؟
اخراجشان کند؟
داد بکشد، خشک و تر را باهم بسوزاند؟
یا سکوت کند؟
بهتر بود چیزی نگوید تا نه آنها خجالت زده شوند نه دلخوری ای پیش بیاید.
شاید رویشان نشده به خودش بگویند برای همین دست به دامن دکتر شدند!
بالا نرفت و با همان لباس ها در سالن ماند.
نقشه قطعات را می کشید و هیچ توجهی به بقیه نداشت.
هنوز یکساعت به فرود پرواز مادر و خواهرش مانده بود، که از جا بلند شد.
نقشه را جلوی افشین گذاشت و گفت:
- تا نصفه کشیدمش باقیشو یا خودت یا محمد ادامه بدین!
افشین سری به تائید تکان داد.
خواست از سالن خارج شود، که خانوم سعادت جلوی راهش سبز شد.
دختر ساده ای بود.
نه آرایش چندانی می کرد نه موهایش را مثل شریفی مدل دار بیرون می ریخت.
بهترین ویژگی اش هم این بود که مثل شریفی مغز خور و دیوانه کننده نبود!
با تردید پرسید:
- راستش خانوم شریفی از وقتی رفتید یکسره داره میگه اخراجم می کنن!
اومدم بپرسم اخراج میشه یا نه خودش روش نمیشه بیاد!
شریفی رو نداشته باشد!
درست شنیده بود؟
شریفی و خجالت؟
شریفی و کم رویی؟
شریفی معدن رو بود!
با لبخندی که در پشتش هزاران خنده بود جواب داد:
- بهشون بفرمایید از اون جایی که نیروی کارآمدی هستن ان شاءالله تا آخر این پروژه در خدمتشون هستیم!
و به سمت ماشین حرکت کرد.
انقدر دغدغه داشت که وضعیت آشفته بازار خانه را فراموش کند.
مهم نیست!
فوقش مادرش با واقعیت رو به رو می شد.
حداقلش این بود که دیگر به هیچ نقطه کره زمین سفر نمی کرد!
سر راه دو جعبه گل خرید تا ثریا بانو مشت سفت بودنش را بهانه ای برای دعوا نکند.
مادر نکته بین داشتن هم دردسر بود!
ماشین را کمی دورتر از فرودگاه پارک کرد و پیاده شد.
داخل شیشه موهایش را درست می کرد که دستی به شانه اش خورد.
برگشت و دختر با دادن برگه ای پرسید:
- ببخشید من تازه اومدم اینجا میشه راهنمایی کنید این آدرس کجا میافته؟
زنی که کنار دختر ایستاده بود، خودش را چنان می گرفت که انگار همسر معروف ترین سلبریتی جهان بود!
بنظر مادر و دختر بودند.
نگاهی به آدرس انداخت و گفت:
- این آدرس نزدیک نیست باید با تاکسی برید
دختر با لبخندی مزه پراند:
- خوشبختانه تاکسی گیر نیاوردیم!
مستقیماً می خواست که سهراب آنها را ببرد!
تا خواست جواب بدهد، مادرش از غیب رسید و با اخم آدرس را گرفت.
مچاله کرده سمت دختر انداخت و توپید:
- خوبه والا!
مادر دختری راه افتادید پسرای مردمو تور می کنید؟
زن خودشیفته با شنیدن این حرف خطاب به دخترش گفت:
- بیا بریم دخترم نباید آدرس بالاشهرو از پایین شهریا می پرسیدیم!
ستاره آرام زیر لب طعنه زد:
- میمون هرچی زشت تر ادا و اطوارشم بیشتر!
مادرش با گرفتن جعبه گل غر زد:
- خدا نکنه یکم جلوتر پارک کنی!
هر دفعه من باید اینهمه بارو تنهایی بیارم؟
خجالت نمی کشی؟
سهراب بی حوصله چمدان هارا در صندوق گذاشت و جواب داد:
- ول کن دیگه مادر من اون جلو شلوغه نمیشه بیام
شمام توقع داری کنار پله های هواپیما وایستم!
ثریا به سختی با آن کفش های پاشنه بلند سوار ماشین شد و بعد از نشستن سهراب گفت:
- کاش وقتی تورو داشتم یکم بیشتر به حاجی نگاه می کردم که انقدر شبیه دایی الدنگت نشی!
ستاره بحث را عوض کرد و تا خانه نگذاشت مادرش فرصتی برای غرغر کردن پیدا کند.
همه خیابان های تهران عوض شده بودند؛حتی دیگر آن کتابخانه دِنج محبوبش نبود.
سوپر مهدیِ سر کوچه جایش را به املاک تقوی داده بود و خیاطی آقا رحیم را هم به گالری پریزاد تبدیل کرده بودند.
سهراب ماشین را جلوی در خانه پارک کرد و پیاده شدند.
درحال درآوردن وسایلشان از صندوق بودند که پریسا خودش را از خانه بیرون انداخت.
تا قبل از اینکه به ترکیه برود چشم دیدنش را نداشت، اما حالا ستاره جان از زبانش نمی افتاد!
سی و سه بار او را بوسید و گفت:
- دلم برات تنگ شده بود!
لبخندی زوری روی لب نشاند و جواب داد:
- آخی عزیزدلم ...دل منم تنگ شده بود!
تک تک واژه هایش را با نیرویی عظیم بیرون می انداخت.
خیلی جلوی خودش را گرفت تا دخترک چسبناک همسایه را با لگد از خودش جدا نکند!