پرتوی ظلمت پارت۶
بعد از وراجی های ستاره، چشمانش را برای دقایقی بست.
نیاز داشت ذهنش را مرتب کند تا بتواند وسط انبوه مشکلات به وجود آمده، شریفی سر به هوا را هم جا دهد.
نفس عمیقی کشید و شماره خانوم شریفی را گرفت.
انگار منتظر بود!
به محض اولین بوق گفت:
- سلام آقای دکتر!
سلامی کرد و با مکث ادامه داد:
- بیاین داخل اتاق قبلشم یک برگه آچار بیارید.
باید سنجیده عمل می کرد!
پنج دقیقه گذشت و شریفی وارد اتاق شد.
به حالت نشسته درآمد و با اشاره به میز لب زد:
- استامپ رو بیار
خانوم شریفی حیرت زده با کاغذ، خودکار و استامپ روی کاناپه مقابلش نشست و منتظر شنیدن حرف های او ماند.
بی مقدمه گفت:
- هرچی میگم رو بنویس!
اینجانب پریا شریفی متعهد می شوم که چنانچه یکبار فقط یکبار دیگر از من خطایی رویت شد چه توسط خود آقای ستوده چه همکاران
نفسی گرفت و جمله آخر را مانند تیری به سمت چشمان منتظر دخترک پرتاب کرد:
- بدون هیچ عذر و بهانه ای بعد از تسویه حساب برای همیشه از شرکت برم!
دستانش دیگر می لرزیدند.
خودکار را از دستش گرفت و خودش نوشت.
برگه را به طرف خانوم شریفی برگرداند و زمزمه کرد:
- امضاش کنین انگشت هم بزنین
دست سردش را تکان داد و برگه را امضا کرد.
خودش گوشی شریفی را برداشت و از صفحه عکس گرفت.
حین رفتن به سمت میزش گفت:
- اون عکس رو بک گراند گوشیتون می ذارید تا هوای عاشقی به سرتون نزنه!
شریفی با همان صورت خیس از اشکش لب زد :
- میشه انقدر منو تحقیر نکنید؟
- من تحقیرتون نمی کنم ولی بنظر میاد شما خودتون دچار این مرض هستید که دوماهه پی شماره افشین زمینو پاره کردید!
حرف هایش مانند گدازه های داغی بود، که گوش های شنونده را پس از شنیدنش می سوزاند!
صورتش، تکه ای خون شد!
به آنی دخترک خودش را از جلوی چشمان او محو کرد.
احتمال داد کلاً برود، اما خیره خیره به سمت سالن پایین رفت!
روپوشش را تن کرد و خودش را به پایین رساند.
حسام عصبانی سر حسین فریاد می کشید و صدایش سالن را پر کرده بود.
بارها این رفتار را دیده بود اما بخاطر روابط برادری شان، سعی کرد دخالت نکند!
کنار دست محمد ایستاد و نگاهی به قطعات سرهم شده کرد.
جز تعداد کمی از قطعات انبار، بقیه فرسوده شده بودند.
افشین، خسته با صدایی گرفته نالید:
- چرا وقتی میشه قطعه نوشو خرید باید از انبار گونی گونی قطعه بیاریم تست کنیم؟
حوصله حرف زدن نداشت و کوتاه پاسخ داد:
- چون اونقدری پول نداریم که بخوایم همه قطعاتشو از بیرون بخریم!
افشین نوچی کرد و از جایش بلند شد.
تا پاسی از شب همینطور از این طرف به آن طرف می رفتند و قطعات را با کمک هم می ساختند.
کارهای ریزفنی را تا نیمه پیش بردند و برای باقی قطعات باید بقیه همکاران متخصصشان هم حضور می داشتند.
خسته نباشید و خدا قوت بلندی گفت و کار را تعطیل کرد.
در سالن را بعد از بیرون آمدن همه بچه ها، بست.
دیگری اثری از سردرد نبود.
داخل اتاقش رفت و کتش را پوشید.
همین که خواست از اتاق خارج شود، صدای داد و فریاد های حسام را شنید.
در محوطه شرکت حرف می زد، اما صدای بلندش در شرکت می پیچید.
وارد محوطه شد و پرسید:
- چه خبرتونه؟!
حسام، اخمو گفت:
- مرتیکه قناسو نگا ماشینمو چیکار کرد؟
محمد در جواب کولی بازی هایش غر زد:
- خب حالا توام یک خط انداخته دیگه!
بعدشم داداشته تو یک خونه این توام برو خط بنداز!
هنوز کفن حرف محمد خشک نشده بود که حسام ماشینش را روشن کرد و محکم به گل گیر ماشین حسین زد.
این دو را اگر دشمن خونی خطاب می کردند، باور پذیر تر از واژه برادر بود!
گازش را گرفت و رفت.
خدا را شکر می کرد برای اینکه از اول خلقتش برادری در کنارش نبود و نیست.
این حسام که تکه آتشی بیش نیست!
محمد مبهوت لب زد:
- جای حسین بودم با تراکتور آسفالتش می کردم!
بی ربط پرسید:
- ماشین داری یا برسونمت؟
محمد نگاهش را از ماشین حسین گرفت و جواب داد:
- ماشینم دادم کارواش امشبم هیچکی خونمون نیست!
به شوخی پراند:
- باز میخوای خراب بشی روی سر من؟
محمد - تاج همیشه جاش روی سره!
از جوابش خندید و پشت فرمون نشست.
تا به خانه برسند، محمد تخت خوابید.
هر وقت مادر و پدرش می رفتند، خاله تا وقتی محمد به خانه اش می رسید، مدام زنگ می زد.
می ترسید دور از چشمش کاری کند!
اعتماد داشت، ولی از شوخی های رکیک و جلف بازی های اخیرش، دیگر کامل خودش را در چشم خانواده بی اعتبار کرده بود.