روضه دیشب
یک حسی از همون لحظه ای که صدای حرف زدناشونو می شنیدم به من تزریق میشد که اینا روضه دارن😍
چون معمولاً ساکتن الا وقتی بخوان روضه بگیرن!
صدای جارو برقی قشنگ مطمئنم کرد که نه واقعاً روضست😂
و منی که فقط از رفتن به اونجا شوقشو داشتم ارادش صفرررررر(شایدم زیر صفر😐)
و این شد که در واپسین لحظات رسیدیم ولی دیشب که دومین شب دهه سوم بود از اولش با فاطمه و خالم و محمدمهدی رفتیم بعدش همساده پایینی اومد.
همسادمون با یه خانومی اومد که نشستن چفت هم، ولی جا نمیشدن ینی خیلی چفت بودن دیگه خانومه رفت اونور.
یه خانومه که چادر بستنش منو کشته بود اون پشتی ای که برای تکیه دادن بود نمیدونم از مبل بود چی بود داد به همساده، همساده گذاشت زیرش😐
باز یه خانوم دیگه نشسته بود لب طاقچه خواست چاییشو بزاره پشت سرش در طی حرکتی سوزناک یکم از چایی ریخت رو همون خانومه که پشتی داد همساده ما.
جا یکم فشرده بود اذیت بودن
به سلامت به خونه رسیدیم ولی گرم است گرمممم.