خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

عاشورا ۱

Batwoman
۱۴۰۳/۰۵/۰۱، 17:18
درحال بارگذاری..

این عاشورا به شدت تاریخی بود تو قبیله ما!😐
حالا براتون میگم چرا اینطوری شد.
این حسینیه ای که ساخته شده تو روستا باعث شده بعضیا بگن نهههه اگر مردم تو حسینیه پذیرایی کنن دیگه مسجد بیکار میمونه و...و اونا خودشون تو مسجد غذا دادن.
وای به روز شله دادن ینی پختییییم، کولر روشن بود ولی شله ها داغ ماهم به هم چسبیده اوفففف گرمممم🥵🥵🥵
بعد ناهار با سمانه و کوثر جلو کولر واستاده بودیم به قول سمانه:
- بزار یکم باد بخورم😂
ظهر روستامون شدیداً گرمه و اینجوریه که آفتاب مغزتو ذوب میکنه
دیگه گذشت و شب برنج و مرغ بود.
من فکر می کردم شاید دهن من مزه ترشی شوری میده ولی دیدم نه مرغا مزه ترشی و شوری میده بیشتر ترشی!
سه شب برنج و مرغ😐
به کوثر میگفتم برسیم مشهد به قُد قُد میفتیم😑🐔
وسط هیری ویری ما دوست بابام با خانومشون اومدن خونمون چون دوست بابام وانت داره وسیله آورده بود دیگه تا عاشورا که ما غذا داریم موند.
و ما مجبور بودیم از شدت جیغ کشیدن خود بکاهیم و باتمئنینه(درسته؟) رفتار کنیم😊
بابا و عمو هم اصلاً مراعات نمی کردم دم به دیقه:
- سوئیچ کو؟ کارتم کو؟ کارتم نیست!
حالا کارتاشو شبی که رفته تو باغ از جیبش افتاده بعد اومده یقه مارو چسبیده نهههه چون سوئیچ ازینجا پیدا شده حتماً کارتاشم دست ماست!
بعد شب پدر بزرگوار با تفکر بسیار می گوید:
- فک کنم دیشب که رفتم شیرو درست کنم افتاده چون تا دیشب تو جیبم بود!
رفت با دوستش نگاه کرد، بود✊🏻😑😁
روز عاشورا قیااااامت بود.
شبش خونه ما شده بود کله پزی و پیاز پوست کنی حالا من اون دوست بابام رفته نزدیک سرویس نشسته ازونور خونه مادرجونم، یک مشتی پسرعمو و پسرعمه نشستن تو حیاط!
دوس داشتم پرواز میکردم سمت مشهد😂
آخ مشهد عزیزم💔
خونمون چقدررررر خلوت بود چقدررررر راحت بودممم.😍😍😍
دیگه نمیدونم چیشد یهو از حموم دراومدم دیدم اوهووووووو مشت پسرعمو و عمه ها و مادراشون ریختن خونه ما😭😭😭
تا ۱۲ دیگه بساط همیاری و همدلی جمع گشت و نخود نخود همه روید خانه خود😁❤
فرداش بعد صبحانه خورده نخورده ما رفتیم روستای مادری بعد من داشتم غر می زدم به مریم از وضعیت طرف پدریم
دیدم یه خانوم کنجکاوی کلشو آورد جلو گفت:
- دخترم اونا زائر امام حسینن اینجوری نگو اگر جا نیست و...بگو من حیاطمو فرش میکنم بیان خونه من!
آخه من چطوری بگم پاشو برو روستای دیگه یکی پذیرای تویه!
من مشکلم اینه آقا میای بیا یه کیسه قند بیار یه بسته چایی بیار بابا اینا قرار نیست همش که سر سفره امام حسین باشه بابا اونجا حسینیه ست نه کافه رستوران😑😑😑😑😑
من نمیدونم چرا فک و فامیل ما سفره امام حسینو ۲۴ ساعته می بینن
حالا اونا دو روز بودن
ولی حرصم بیشتر از یه چیز دیگه بود!

آمارگیر وبلاگ