خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

کفش عتيقه

Batwoman
۱۴۰۳/۰۳/۰۴، 16:15
درحال بارگذاری..

صبح یه خواب دیدم که الله اکبر😐

من اصن سنی نیستم ولی چرا تو خوابم داشتم واسه یه نفر از رو کتاب می گفتم آخر مذهب اهل سنت چی میشه😐

اون وسط خالمم شماره خونه مارو از بر می کرد هی زنگ می زد

چشامم نمی دید بزور رفتم تلفن بردارم دیدم قطع شد!

کخ داره تلفن ما تا نیای برش داری خاموش میشه حس میکنم یه لبخندی ام میزنه که آخی اذیت شدی این همه راه؟

گلوم درددددد می کرد هیچ کوفتیم نخوردم جز شیرکاکائوعه نصف خواری که تو یخچال بود چایی خوردم شربت خوردم گلوم خوب شه، معدم فوشم میده با این چیز خوردنم😂

یه وبلاگی ام تصادفی تو بروز شده ها دیدم ینی هر وقت می خونم نمیدونم بخندم یا هی بگم به خودم نخند مسلمون نخند گناه داره تو قول دادی نخندی به کسی🤣

باورکنین نمیشه آخه نوشته بود مثلا میگن اورا در آغوش گرفتم(یه اصطلاحیه که همه میدونن)...نوشته بود در پناهم گرفتم!

آخه من پناهتو کجای دلم بزارم؟؟؟🤣🤣🤣🤣

ینی هر وقت یادش می‌افتم خندم میگیره🤣

نویسنده اش در پناه حق باشه ان شاءا...😁

بعدشم که ننه بابام اومدم از گشت متاهلی حالا پاشون تو یه کفش کردن که وَخزِم بِرِم کفش بِخَرِم(زبان زیبای مشهدی) حالا به روستایی میشه کوش هاستونِم😂

کوش یه حالت اوی داره!

حالا من میگم نمیخوام نه اینا میگن ها بریم😐💔

نماز خوندیم رفتیم من دنبال چلسی می گردم کفشای منو این مغازه تامین میکنه😁

با کفشیم که رفتم مال مهر سال دهمم بود من باهاش مدرسه رفتم اردوگاه رفتم کربلا رفتم امسالم مدرسه رفتم قشنگ کفشو اسقاطی کردمش!

مردو با حرف ننم که گف اینم از شما خریدیم یه نگاه عتیقه طوری به کفشم انداخت که قشنگ حس یه بدبخت پول ندار فقیر بم دست داد!

چی میشد این مادر من نمی گفت این کفشارو از شما خریدیم؟

واقعا چه اتفاقی می افتاد؟

خودم نیست کردم فقط!

بابام حساب کرد اومدیم بیرون جلوترشم بابا کفش خرید که من از آینه های مغازه عکس می گرفتم واااااای شانس گند من مرده رسید به همون قسمتی که من بودم نمیدونم دیدم یا نه اگه دید باشه در چشم اون احتمالا یه آینه ندیده میام😂

وقتی حال ندارم چرا منو می برن بیرون! اهههه

ولی خا چزونده شدیم انقدر ماشین گرم بود صندلیاش داغ میشه قشنگ مرغ بریون میکنه!

پ.ن: او دارد به طور کاملا نامرتبی عربی می خواند و عالی می فهمد🦦🍹

آمارگیر وبلاگ