قوم متشنج💆♀️🐾
امروز دعوت بودیم خونه خاله اعظمم ینی افتضاح بود قسمت وسطش😐😐😐
اولش که رفتیم من و مامانم
حساب کنین
آرزو با مامانش و بچش
خاله صدیقه ام با دو دختراش و پسرش
خاله زهرام با دخترش و نوه اش
خود خاله اعظمم با دوتا بچه هاش
و من و مامانم
تا لحظه ای که سجاد بچه آرزو نیومده بود همه چی رو روال عادی پیش می رفت و وقتی آوند دیگه محمدرضا چسبید به سجاد و محمدرضا هم وقتی همبازی پیدا میکنه واویلاس😱
یه بار همینجوری منو زد بازوم رد انگشتاش کبود شد🙁
خلاصه که موقع نماز مامانم داشت به کوثر میگفت چند سوال زدی کنکورو
این کوثرم رفته اون همه ساعت نشسته فقط فرهنگیان جواب داده اون یکی دیگه رو نزده چون میخواد اونو تو تیر بزنه
حالا مامانم و مریم میگن خوب اونم باید میزدی
میگه نه من اونو تیر میزنم
مریم میگفت جمع نمیشه کوثر میگفت جمع میشه این دو کنکور باهم
تو بحث کنکور خالم گفت اصلا میخواد نقاشی بره خیاطی بره
فاطمه از یه ور میگفت...
ینی خودتون متوجه هستین چه امواجی تو خونه بوده🤦♀️
تو همین گیر و دار جیغ بچه ها بلند شد
محمدرضا میافته رو بچه تقریبا دو ساله آرزو و می ندازه گردن محمد مهدی تازه محمد مهدی رو دعوا هم می کرده و میخواسته بندازتش بیرون
ایم بچه دوساله آرزو هم سرش به سنگ میخوره و گریهههههه
من خواستم محمد مهدی و فاطمه زهرا رو ببرم بیرون ولی وقتی دیدم زینبم میخواد بیاد گفتم هیچکسوووو نمی برم!
بچه آرزو رو ازش گرفتم که با چادر رنگی اومده بود تو کوچه بچشو ساکت کنه
پولامم تو مشتم با آرزو مامانم و بچه بغلم رفتیم تو سوپری هفتا بستنی ورداشتم با شیر و بيسکوئيت مادر ینی صد تومن واسه خفه کردن بچه هااز جیبم رفت😐💔
تا بستنی خوردن تمرگیدن سرجاشون منم بچه آرزو رو پام بود این بيسکوئيت و شیر حل کردم می دادم بهش
بی توجه به حرفای خالم که میگفت نخوابونش!
بعدشم آش دوغ خوردیم با پیتزا که نشد همشو بخوریم احمد آقا هم اومد ما رفتیم تو اتاق با بچه ها دیگه مشغول بودیم