خونه سوت و کور
این مهمونا که رفتن یک خانواده چهارنفره شامل یه پسر بزرگ که حوزوی بود یه دختر همسن و سال من و پدر و مادرش بودت که بشدت سروصدا داشتن البته جز مامانه!
صداهای خنده های پسره و حرفای بلند بلند دختره و اون وسط صحبت های آقاهه به صورت گنگ اما بلند تو خونه ما بود😂
تو این ده روز عید خونه ما از سکوت خارج شده بود ینی هر وقت خونه بودن یا در کوبیده میشد به دیوار یا صدای قهقهه بود یا...
قرار بود سحر روز پونزدهم برن
ینی بگم خیلی خانواده خوبی بودن!
ما جشن امام حسن مجتبی(ع)دعوتشون کردیم و مامانش فردا برامون یه شیشه بزرگ رب انار و یه شیشه بزرگ گلاب آورد باز مامانم سالاد ماکارونی درست کرد یه دیس واسه اونا بردیم
خانواده رژیمی می خوردن و با اینکه سالاد ماکارونی رژیمی نبود اما خورده بودن و خیلیم خوششون اومده بود😂
اینا دیسو با برنج و یه کاسه قرمه سبزی آوردن بالا باز مامانم زعفرون داد من بردم پایین
در میزدم هیچکس باز نمی کرد و بعد خیلی مامانشون اومد اونم وقتی من داشتم میرفتم بالا..مجبور شدم برگردم🤣
خیلی تشکر کرد باز یه شیشه آبغوره و آرد گذاشت و رفت
ینی مامانا باهم تصویه حساب می کردن هی 😂😂😂
ولی فرداش که چشم باز کردم خونه سوت و کور بود...
نه صدای خنده ای نه کوبیدن دری هیچی...
الانم هنوز اون سایه سنگین هست
امروز داشتم به مامانم میگفتم از پرورشگاه بجه بیارین من نمیتونم این وضعیتو تحمل کنم
مثه کسی که دلش داره منفجر میشه و هرچند که خانوادمم تو این دل گرفتگی مقصرن
به غیر از تنها بودنم حتی به افسردگیمم توجهی ندارن چقدر گفتم فلان جا بریم همهههه دنیا واسه ما ممنوعه فقط این روستای کوفتی عالیه😐
الانم یه مهمون جدید اومده که نمیدونم نفس میکشن؟