مهمانی
بسیار عالی برگزار شد!
اولش تا عصر نزدیکای ۴ بعد از ظهر فقط من و مامانم بودیم که کارا رو انجام دادیم
بعدش خالم و کوثر خواستن بیان گفتن مریم ناراحته چرا دعوتش نکردین😐
ینی مامانم خشکش زد!
زنگ زده حاجیه رو فرا خوندن تشریف آورد بعدش کم کم مهمونا اومدن
چون سفره خانومارو به علت ازدحام جمعیت (مردا هیبت دارن😂)برده بودن یه اتاق دیگه و همینطوری احوال پرسی و ...
من اصلااااا حواسم به جدیدی ها نبود!
فهمیدم مهمونای طبقه پایینمون اومدن ولی فک نمیکردن زن و بچشم باشن
حالا رفتم تو اتاق من زل زدم اونا اونا به من...
سلام کردم اومدم بیرون حتی انقدر جا خوردم که دست ندادم!
نکته جالب این بود که من و کوثر عین دوتا پرستوی مهاجر در گردش بودیم بین دوتا سفره
تازه سر سفره نشستیم دیدم کوثر هی چرت و پرت میگه من اصن نمی فهمیدم چی میگه حتی در مورد کی میگه😐💔احتمالم می دادم داره راجب احسان بچه عمم میگه واسه همین هیچی نمی گفتم تا سکوت پیشه کنه...
تا اینکه چشمم به مردی افتاد که پشت به من درحال میل کردن بود
مرد که میگم مردددد ولی پسر بود ولی من فک میکردم این مرده با دوستشه حتی یه درصد فک نمی کردم پسر داشته باشه🤣🤣🤣🤣🤣
آقا این حاجی پاشد رفت بیرون بعد خیلی دوباره اومد ولی باز ما پاشدیم رفتیم آشپزخونه که مردا ظرفاشونو میاوردن
محمدآقا ظرفا رو شستن😎(آقایونی که ظرف نمی شورند از داشمون یاد بگیرن)
ولی بگم اصن نتونستم چیزی بخورم همیشه تو مهمونیا سر غذا گلوی من بسته میشه هیچی پایین نمیره😭💔
بعد غذا میوه و شیرینی آوردن
یه کاری که دخترخاله من کرد گرفت شیرینیو رو شمع سوزوند😐
هم حرص خوردم هم خندیدم کاملا مساوی 🖐🏻🖐🏻😂