آخر دنیا
از وقتی این زندگی پس از زندگی شروع شده مغز من همش در حال شخم زدن تو هفده سال زندگیه منه!
قشنگ یه سوالی تو مخم تاب میخوره که این دنیا امروز فردا امسال سال دیگه بلاخره یه روزی تموم میشه یه روزی بدون وایمیستیم یکی میاد یه کتاب بزرگ میده دستمون هی ورق می زنیم
از اون روز هم میترسم هم خوشحالم
خوشحالی از اینکه برم یه جای ابدی ترس ازینکه کجا زندگیم اشتباه کردم که بندازنم جهنم!
گاهی وقتا به یکی نگا میکنم هی میگه نکنه این نگاهمو بنویسن بعد بگن نگا اینجا به یکی نگا کردی ما نوشتیم
نگا اینجا اومدی قاضی شدی گردنبند فلانی رو گرفتی که پول اونو بدی پولو که نداد هیچ گردنبند موند دست من!
چرا اومد به من گفت؟
دختر معلمش بودم قاضی که نبودم اومد دین به گردنم انداخت
تا الان به هر دری زدم پیداش نکردم
چی میشه یه روز خودش پیدام کنه یه جایی بهم برسیم من پولشو بهش بدم
یه روزم باید برم مدرسمون از معاونمون حلالیت بگیرم از دهنم پرید بش یه حرفی نسبت دادم
این ننمم خیلی پیچوندم هرکی حلالم کنه راحت به این بشر من باید التماس کنم😂
چقدر پولاشو کش رفتم
از دوستامم باید حلالیت بگیرم هرچند فک نکنم کاری با اونا داشتم ولی محض احتیاط عیب نداره
از کوثرم همچنین...
این همه آدمو من چطوری راضی کنم
هم تک تکشون واسم نوشتن
حتی نگاهم به اون دو موجود باشگاهی
تقصیر من بود جلو چشم بودن ؟!
خدایا من به نحو دلخراشی شهید کن این گناهای پاک بشه خدااااا
آدم میترسه خودشو بکشه چون دنیا لنگ در هوا میمونی
خلاصه که عجیب به این دنیا بدهکارمممم
من با این سن که هنوز هشت ساله مکلف شدم چطور این کارارو انجام دادم خدا مِدانه!
صاحب گردنبندو پیدا کنم بقیش با گل باید را بیافتم اینور اونور🤣
احیانا به شماها بدهی ندارم؟نه؟اگر دارم تعارف نکنین یکی میشه روی اینایه دیگه