خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

عید با بوی باقالی

Batwoman
۱۴۰۳/۰۱/۰۳، 1:58
درحال بارگذاری..

عیدی که با بوی باقالی باشه چی میشه!
من یادم رفت حتی دعا کنم فقط فیلم می گرفتم😂
این بچه مریم کله مارو سیخ کرد ینی دلم میخواست با نخ بهم بدوزمش😐
اینا که دیشب اومدن خونه ما
من فک کردم دو سه ساعت هستن بعد میرن
نگو اینا اومدن بمونننن😭😭😭
دیگه پاشدم با همون پتو عین روح خودمو از اتاق انداختم بیرون
بچه نترسید مامان من ترسید🤣🤣🤣
حالا اینا تموم شد من رفتم حموم داشتم حرف میزدم دیدم یه ندایی از پشت در اومد
- داری به کی میگی مرسی؟
ینی ماتم برد!
عدل باید همین موقع سر می رسید😑
بابام از معدود شبایی بود که ۱۲ اومد خونه چون شب عیدی خیلی شلوغههههه...
دیگه اومدیم بخوابیم دخترخالم رفت قرآن بخونه مامانمم که سحری درست می کرد اینا رفتن بیرون
من موندم و این اعجوبه!
یک داستانی گفتم از پسر شاه و دختر بدبختی به اسم حنا و مهمونی قصر و انتخاب حنا و رقص حنا با پسر شاه و بچه دزدیده شون و در آخر خوشبختیشون...

ینی الان دعا میکنم یادش بره چون من قاط زده بودم داشتم ور ور می گفتم فقط🤣🤣🤣
حالا اون از من بدتر میگه بگو رقصشون چطوری بوده😂🤣😅

در در پایان داستان برداشت گف من شب بخیر نگفتم برم بگم
من میدونستم این خواب برو نیس!
رفت دسشویی باز اومد بخوابه
رفته کاپشنشو چپه تنش کرده که پشه ها دستامو نکنن🤐

مریمم قرآنشو خوند گرفت خوابید اینم دید کسی نیست بلاخره خوابید
دیگه من نتونستم بخوابم
حالا اومدم آب بخورم اذون دادن مریم گف نخور اذون دادن
مگه تا اولش راه نداره؟؟؟

نخوردم بعدش گف چرا ناخنات بلنده؟
اونو کوتاه کردم
رفتیم حرم با ماشین انقدر شلوغ بود بابام برگشت ما پیاده رفتیم بقیشو از چهار راه
منم با این بچه دختر خالم جلو حلو میرفتم فاقد از اینکه انگشتام داره ناااابود میشه😩
رسیدیم حرم قبل بازرسی رو فرش کرده بودن همونجا نشستیم
آقا تا حاج مهدی شروع کردن خوندن بارون اومد😂🥰

مریمم گف بریم اونور خیس نشیم
فک می کردیم شدتش زیاد بشه اما نشد
حالا اونور نشستیم
اصن یه موجی زد به صورتم

بوی باقالی:)))))

حالم بد شد😂
کدوم بنی بشری انقدر بو میداد خدا می دونه
دیگه بعد قیام نقل مکان کردیم منم رفتم جلو تا مریم کفشام انداخت پیش پام کلا رفتم جلو
لحظه سال تحویل ملت شروع کردن دست زدن بعد مجری گف صلوات همه خواب آلود صلوات فرستادن 😂

اینو براتون بگممممم

مامان من رفت سه تا بادکنک پیچ پیچی هست ازونا گرفت
اینا دست من بود سه تاش بعد سال تحویل که بریم بیرون از حرم
خانومه اومده میگه واسم نوه اش یا دخترش میخاد🤣🤣🤣
رو پیشونی من ایستگاه صلواتی زدن
بعد مریمم میگه ما خودمون سه تا بچه داریم واسه اوناس
منم حساب کرد!!!!
دیگه تو او سیل جمعیت ما از حرم در اومدیم ولی تا برسیم خونه پاهایمان چوب خشک گشت😭😐

اومدیم بخوابیم این مامانم و دخترخالم نشستن به حرف زدن بالا سر من...
چشامو به زور بستم گرفتم خوابیدم
ولی با موجودی به نام بچه خواب معنی نمیده وقتی خودشو خوابشو کرده پاشده تو صورت من بادکنک میزنه تازه بابامم آورده بیا با بادکنک بزن تو صورتش😐😐😐
و بابامم چند بار زد😅💔
دیکه افطار کردن موهاشو دوباره بافت زدم رفتن خونه مادربزرگش ماهم رفتیم خونه خاله صدیقم که رفتن روستا فقط کوثر و خاله زهرا بودن
با کوثر انقدر عکس گرفتیم دیگه نشد برم بالا عید دیدنی تموم شد و عیدیمو گرفتمممممم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

آمارگیر وبلاگ