آنچه بگذشت...😂💔
امروز باز ستایش و الناز نیومدن و منو فاطمه بودیم
کلا من پایه ثابتم اون سه تا متغیر😂
زنگ اول روانشناسی به حدی کسل کنندس که بالشت بدن همون دقیقه اول خوابیم😂
ولی خا بماند کلی مغز به خرج دادم توضیح می دادم بعضی چیزارو😌
زنگ دوم دینی بود و بچه های راهیان نور که دوتاشون تو کلاسمونن خاطراتشونو گفتن
از سردار باقرزاده که چشماشونو از دست دادن و شهید زنده محسوب میشن چون شهید شدن و رفتن امام حسینو دیدم خودشونم میگن اصلا دوست نداشتن برگردن اما یه کسایی برمیگردن دوباره به زندگی اینجا تا حجت بشن برای بقیه
از طلائیه
از فکه و کانال کمیل
از دوستاشون و ماجراهاشون با اونا 😂
از برادرا🤣🤣🤣
خلاصه همه چیزو تعریف کردن
زنگ آخر ما ریاضی داشتیم شانس من اومد دید و خب ننوشته بودن امروزم رو دور منفی بود همش میخواست منفی بده ولی خب فک کنم نداد
بعد وقتی میخواست از ردیف ما یکیو انتخاب کنه اسم منو گفت
یه لبخندی زدم از فحش بدتر😂
حالا رفتم پا تخته یگانه بال بال میزنه نه منفی دو رو نمیدونم چی بنویس
آخرش دید نمیفهمم خودش اومد بعد فهمیدن اشتباه بوده اونو زهره و...ریختن سر من با جزوه هاشون ینی ازدحام بود 😂
آخرشم زهره تموم محاسبات منو پاک کرد جز یه کمش همون y=(x)
ولی امروز بشدت دلم میخاست در برم بیام خونمون اصن حس درسو نداشتم خوابم میومد این فاطمم میزو میتکوند زنگ دینی قشنگ تو چرت بودم😴