خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

خواستگاری و عروسی۲

Batwoman
۱۴۰۲/۱۱/۰۳، 16:35
درحال بارگذاری..

این آقا شیخ همون پدر دوماد که گفتم زیاد بودن بچه هاشون

تا فهمیدن واسه دخترخاله من خواستگار اومده دست به کار شدن و واسه پسر گلشون تشریف آوردن

عمومم قبول کرددددد😐😐😐

و اینطوری شد که فاطمه و مریم باهم جاری شدن

حالا خواستگاری اینا روزی بود که ولادت امام زمان بود فک میکنم و بارونی بود هوا ❤😍

خلاصه که اتمام خواستگاری و جواب مثبت عروس خانوم به نماز ظهر خورد و ما نماز جماعت خوندیم

تمام مدت خواستگاری منو کوثر تو اتاق چپیده بودیم دم در و گوش می دادیم🤣🤣🤣

اینا گذشت تا رسید به عقد تو حرم

خالم شبش زنگ زد که نرگس جانمازشو بیاره

خاله محبوبم واسه هدیه مکلف شدن من و کوثر جانماز سفید داد خیلی ناز و خوشگله❤😍❤

(اون حرفو یادتونه که خالم گف ؟

و من دهنم وا موند چرا واسه دختر خودش نمیگه سنگ امام رضا مهرش فرشم جانمازش ؟! )

به هرحال چیزی که برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند😁🌻

عقد تموم شد و ما برگشتیم خونمون

یه روز زنگ زدن بابام که یه سر بره محضر با مامانم

من موندم خونه اینا رفتن

کجا ؟

محضر برای عقد فاطمه

بابام از مغازه رفت بنده خدا همینجوری با گرد دارو و ...🤣

حتی کوثر که خواهر عروس بود حضور نداشت

وقتی فیلماشو دیدم

فاطمه چادر عربی داشت چادر عربیم مشکیه خب🥺

آخه عروسو با چادر مشکی عقد میکنن؟!

پرونده عقد به طور ناگهانی بسته شد تا محمد عقد کرد و این زوج هم با لباس عروس دوماد رفتن اونجا و عکساشون گرفتن

ولی برای محمد همه بودن مثه دایی های عروس و خاله های دامادو... فقط منو نبردن🤣🤣🤣

بعدش هیچ مجلسی گرفته نشد تا عروسی

عروسی هم که دخترخالم در به در دنبال دف زن بود و قرار نبود آهنگی باشه

عروس داماد ساعت ۹وخورده ای وارد تالار شدن و دوماد نشست 😐

عروس و دوستاشو و ...رقصیدن دوماد نرفت😑

سرشو انداخته بود که من نمی بینم

ینی چی آخهههه🤣🤣

پاشو برو پاشووووو

وقتی عمه هاش اومدن و عروسی طوری شد که رفت سمت مولودی مذهبی و خب نمیشد رقصید با مولودی مذهبی

یه چند دقیقه داماد رفت باز وقتی مردا اومدن واسه هدایا اومد پایین و دیگه نرفت

ینی حالا که فک میکنم طرف مردا چه مسخره بوده!

به قول فاطمه مسابقه محله بوده 🤣

داماد نرفت و ما که قوم عروس بودیم مجبور بودیم حجاب داشته باشیم 🥲

ینی کیف عروسی به کام قوم دوماد شد که محرم بودن و مهم نبود قشنگ زدن رقصیدن

حالا یه پسره بود انگار پسر خواهر داماد این هیکل داره و خب نفهم که نیس میفهمه مگر میرفت؟

هی من میخواستم حجاب بردارم این پشت سرم بود یا جلو روم بود 😑😐

خلاصه که قشنگ تر زده به اعصاب من :/

بماند که یه دعوا هم با مامانم قبلش پیش اومد

ازین عروسی فهمیدم اصلا نباید طبق میل بقیه باشم و بگم فلانی اینطوریه پس اینکارو کنم عروسی یه باره به فکر خودم باشم هرکسم خواست خوشحال میشم تو شادیم با من شریک بشه قدمش سر چشم😎

آمارگیر وبلاگ