دعواااا
زنگ اول که ورزش داشتیم و دبیر نداشتیم در نتیجه خبری نبود
زنگ دوم دینی بود
دینی دبیرش اومد و اون وسطا بحث کشیده شد سمت حمایت از کالای ایرانی و خریدش
اینا گفتن اووو جنس ایرانی پول خون باباشونه و چهارسال بعد خرابه فلان...
بعد بحث رفت سمت یه گروهی که خانوم دینی مون تو روبیکا گذاشته هم خودش ادمین هم یکی از بچه ها
این همکلاسی ماعم گفت من عضو نیستم
خانومم به همون ادمینه گفت عضوشون کن
همکلاسی گفت جز این کسی ادمین نیس...دستت رو شماره من بره ...
شروع کرد دیگه
ما به این کاراش عادت کردیم🙄
بعد دوست همون ادمین گفت خانوم اینا روحیه جنگاوری دارن باید بفرستیمشون غزه بجنگن😂
خانومم هرچی گفت بسه تمومش کنین اینا مع تموم میکردن
آخرشم خانوم گفت پاشید برید بیرون خانوم فلانی داره بی احترامی میشه
بلند شد و دوستشم پاشد
بعد دوباره خانوم گفت نه شما بشینید ایشون برن
اینم گفت نه هرجا بره منم میرم و همینجوری داشت میرفت
حالا معلم هی داشت میگفت خانوم فلانی (همون دوستش) شمابشین
این رفت دم در و گفت معذرت میخوام و درو ترق بست و رفتن
😐😐😐😐
این زنگم رفت و دبیر آخرای تایم کلاسی رفت تکلیف اینارو مشخص کنه
زنگ بعد تاریخ داشتیم و رفتیم آزمایشگاه بعد من رفتیم نماز با الناز و فاطمه و برگشتیم
بعد وسط تدریس بود که یه بنده خدایی که با من تو قیافس برداشت از احترام گفت
حالا منظورم کی بود ؟
مریم بنده خدا😂
چون پاشو دراز کرده بود انداخته بود روی چهارپایه
بعد مریم برگشت و نگاشون کرد همون خانوم فلانی که زنگ پیش رفت بیرون گفت
مگه نگفتم به بچه ها اونجوری نگا نکن یا بار دیگه اونجوری نگا کنی کاری میکنم چشات (نمیدونم گف چپ یا همونجوری) بمونه
دبیر تعجب کرد گفت چه تهدیدیه خانوم فلانی و...
حالا بگین ندا زنگ نماز میره چیکار؟
این دوست ادمینه فک کنم همون بود گوشی داشته ن میره لو میده و گوشی رو میگیرن🤣
دیگه زنگ تاریخم با بدبختیای خودش تموم شد و خوبه درسو خوندم دیشب فک کردم امتحانه ولس نبود تدریس بود
زنگ تاریخ منو ستایش و سارانی و مریم درگیر بودیم اصن گوش نمیدادیم دبیر چی میگه😂
زنگ خورد پا اومدیم بالا اما تعداد زیادی از بچه ها نیومدن
چرا ؟
چون دعوا شده بوده
سر چی؟
سر اینکه همون دوست ادمینه اون خانوم فلانی رو هل میده و اونم سرش میخوره به میز و زخم میشه و مشت سرش که مهشید بوده مهشید میافته و پاش درد میگیره
فقط ستایش رفت ببینه چه خبره و ما نشستیم تو نیمکتا حرف میزدیم
بعد کم کم بچه ها اومدن به غیر از اون دعوا کننده ها گفتن چه خبره و چیشده
تا آخر زنگ اینا داشتن دعوا میکردن یه رفت و آمدیم به کلاس داشتن دیگه آخراش همون دوست ادمینه با دوستاش اومد نشست
میزشون جلوی ماست
رضایی دفترمو گرفت بره هرچی زبان گفته رو بنویسه
رفتیم پایین با الناز و سوار ماشین شدیم و 👋🏻👋🏻👋🏻