ایمتیحان😍
شاید باورتان نره ولی جامعه شودوم ۶ونیم از ۷
اونم با یه بار خوندن لحظات نفس گیری که یه ربفپع بعدش امتحانه و دبیر میگه کتابا جمع😂😂😂
خلقت من احساس میکنه پایه و بنیانش دقیقه نودی بودنه حتماااا بعد حالا فاطمه ام بیشتر از من خونده شده ۶ونیم🤣🤣🤣
میگه تو چرا مثه من شدی ؟😂😅
از دست آسیابم در رفتم و چون بابای الناز نیومد ینی الناز غایب بود کسی ام پس نبود بیاد دنبالم باید با اتوبوس میرفتم
با فاطمه تا تابلویی بلوار امت رفتم بعد برگشتم ایستگاه اتوبوس که سوار شم چشام هشتا که نه اصن قابل شمارش نبود
این همه پسر از کجه دراومد؟🤣در رده سنی های مختلف
حالا باهم دعوایم داشتن من میترسیدم کیفاشون انحراف شلیک بخوره صاف بیاد تو مغز منه بی شانس:/
ینی جا نبود بشینما جا بود اما کنار یه پسره که یه جوری نشسته بود که اگه میشستم کنارش بهش میخوردم😐
بنابراین در آن آفتاب گرم عربستانی ایستادم و لحظه آخر رفتم تو سایه اتوبوس اومد
ینی خداروشکر کردم اتوبوس اومد رفتم ته سوار شدم حالا همش فک میکنم اشتباه سوار شدم به سر چهار راه رسیدیم گفتم اگه مستقیم بره که هیچی درسته اگه بره راست میرم میدون شهدا بدبخت میشم این همه راه باید ور گردم🤣💔
هیچی دیگه درست رفت و من بسی خوشحال شودم🤩🌱
پیاده شدم رفتم در مغازه بابام نشستم بعد این دوست بابام دیدمشا ولی اعتنا نکردم که مثلا من دیدمت هی باید بش سلام کنم و...بعد دستش دراز شد توجه نکردم دراز تر شد دیدم خیلی ضایعس😂
کارت اتوبوسمو گرفت ۱۶ تومن داشت بعد از دخترش تعریف کرد یکم دیگه از بابام کارت گرفت ۳۳ تومن شارژ کرد کارتو از در مغازه بابام اسپند دودکن ازین میله ای پیچ پیچیا برداشتم قیمت کاسنی ام پرسیدم و اومدم خونه 😁
بعدشم ناهار و دعوای توی چت با کوثر و خواب و نماز و دیگه آهنگ و انجام تدبر در قرآن و الانم در خدمت شوما😁
پایان امروز ✔