خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

هجرت دو روزه

Batwoman
۱۴۰۲/۰۸/۱۳، 23:35
درحال بارگذاری..

بچه خوبه دو دیقه اول این دو روز که ننه بابای بنده زوجی تشریف بردن روستا و افتخار حضور من ۴۸ ساعت نداشتن وی در منزل دختر خاله به سر می‌بردم که شوهرش سفره😁

حالا این دختر یه بچه پنج شش ساله داره که اوففففففف

هف هش ده برابر خودش زبونههههههه😐😐😐😐😐😐😐😐😐

این نسل نود چرا انقدر عجیبن انگار بجا شیر دوغ خوردن 😂😐

حیف که قدرت کتک زدنشو نداشتم وگرنه با تموم علاقم به کودک و خردسال خفش میکردم

خفشم کردم همه جا جار زد زنگ زد باباش که نرگس اذیتم میکنه میخواست خفم کنه😐

زنگ زد مامان من همینو گف ینی من داشتم میترکیدم دیگه😐😐😐

حالا ریمل برداشته که بزن واسم کوثرم اون دفعه زد واسم اینو زد رژ میخواد رژ زدم لاکم زدم بالم و ..زدم خداروشکر به خط چشمو و سایه نرسیدیم🤣🤣🤣

یه جا اومد واسم سوپ بکشه بشقاب پر کرد ریخت بعد طفلک گف نرگس ریخت من فک کردم همینجوری میگه تا بگیرم رومو برگردوندم دیدم دست و سفره و زیر سفره پر سوپه بعد میگه من هیچکاری بلد نیستم انجام بدم🤣🤣🤣

بعد دخترخالم بش گف دست وپا چلفتی حرفه ای ینی از این صفت شایسته تر واسش نیس واقعا🤣🤣🤣

خوابیدنش واااای

یه بار کلش تو بغل من بود یه بار جفت لنگاش رو بالشتم بود بالا سرم ینی یه بار چشام وا کردم دیدم نیس میخواسم پاشم دیدم زیر پامه 🤣😂

شب آخریم اومد موهامو شونه کنه یه شونه میزد میگفت چه بلنده به شونه دیگه اووو تا زمین میاد یه شونه با یه چیز دیگه 😁😁😁

ینی موهامو به مدل های مختلف بست تنها مدل آدمیزادی که بست موهامو شبیه شاخه اسب تک شاخ به هم پیچوند😂

شب جمعه هم که عموم اومد دنبالمون با خاله ها و اینا رفتیم خونه خاله فاطمه کیف بهم داد😍

به خالم میگم اینو باید بزارم رو جهازم😂 ازین کیف نگین دارایه که با قفل خوشگل بسته میشه رنگش کالباسیه🥰😍

دیگه تو مسیر عموم هوس کرد بره مغازه عمو علیم که عمو علی به صورت کاملا سریع مارو هدایت خونشون اولاش همه یخ بودیم دیگه داشتم میشکافیدم از بیکاری سرمو برگردوندم کلیک کردم رو عرفان آوند جلو بعد آرمان اومد فاطمه زهرا که رو پام بود محمد مهدی بالا کلم😂

ینی مهدکودکی داشتمااا🤣

آرمان کلاس اوله شعر سوره کوثر یاد گرفته وای من چقدر اینو اذیت کردم که بگو کوثر کیه😂

عرفان بم گفت قرآنت چیشد ؟ بخون

منم نفس گرفتم

_ اعوذ با...منم شیطان رجیم..بسم ا...الرحمن الرحیم...صدق ا‌..العلی العظیم

🤣🤣🤣

آخراش رفتیم با عرفان اسم فامیل اون سه تا دیگه هم با موبایل بازی میکردن این عرفانم خوراک نوشته بود نرگس پوشاک نرگس 😐🤣

دیگه برگشتیم خونه با خاله و دخترخاله و همون جقله پیتزا درست کردیم خوردیم منم دیگه والدینم اومدن تشریفمو آوردم خونه خودمون😁🌻

آمارگیر وبلاگ