خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

تبادکان

Batwoman
۱۴۰۲/۰۱/۲۴، 12:56
درحال بارگذاری..

اولش تو جاده بودیم بعد می‌خواستیم بریم تبادکان مسیر عوض شد رفتیم هندل آباد همون جای تبادکانه ها اینورشه امام عبادالصالحین افطار کردیم نماز خوندیم

ما بودیم با عمم شوهرعمم محمد و خانومش

عمو گف حال نداره نیومد 😐

بعد نماز منو سمانه محمد نشسته بودیم بقیه داشتن اطراف کارشناسی میکردن

از سری بحثهای ما

محمد _ عیدی چقدر جمع کردی ؟

_ 250تومن

محمد _ من صابکارم بهم ۲۵۰ میلیون عیدی داره😁جیگرشو بخورم 😂😂😂

_ ۲۵۰میلیون؟ مگه هند جگر خواری 😅

محمد _ نه بابا این اینجوری نبین فیلم خارجی میبینه

سمانه _ نه نگو محمدآقا

_ چرا سعی داری مثه خالت منو یه هفت خط نشون بدی😂

محمد _ فیلم آکتور برو ببین

_ آکتور؟

سمانه _ نه برا سن نرگس خوب نیست

بعدش هندوانه خوردیم در حرف زدن بعد سمانه رو بزور بلند کردم بریم بگردیم یه جایی بود آب داشت ولی تاریک بود میگن سده ولی به اندازه سد نبود سنگ انداختیم سرسره بازی کردیم سوار تاب شدیم بدور دور امامزاده چرخیدیم بعد دستامون شستیم و برگشتیم سوار ماشین شدیم و اومدیم مشهد

خیلی خوش گذشتتتتتتتت😍

آمارگیر وبلاگ