بدشانسی
صبح که براتون تعریف کردم مامانم عروسی گرفته بود بعد اون هرچی به بابام میگه بیام بریم کتاب بگیرم میگفت من کارو تعطیل کنم کجا بیام اسنپ بگیر با مامانت برو به مامانم میگم شعر مینویسه تو دفترچه شعرای من که خط کی قشنگ تره🙄😐😑
به حدی که یه ای خداااااااااااای از ته دلی گفتم 😭😭😭😭
ناهار خوردن کیفم رو دوشم رفتم پایین اومدم بندکفشم ببندم کشیدم سفت بشه بند ساییده شده بود کنده شد 😐🖤
انداختم اونور یه جفت دیگه پوشیدم رفتم دیدم کیفم تو راه پله جا گذاشتم 😢💔😅مامانم بم میخنده 😂😂😂😂😂
تو راه من دائم میگفتم ویرایش سوم تاپ بی باز دوباره سوال باز دوباره آخرش گفتم خودم میام رفتم کلاس تا دبیر گفت دو نمره کم میکنه گفتم الان زنگ میزنم آدرسشو دادم نیم ساعت به کلاس آوردن 😂😂😂😂😂😂
کلاس تموم شد وایستادم بیان دنبالم مامانم زنگ زده که بابات گفته روزه هنوز خودت بیا 🤐🤐🤐
حالا هر قدم یا یه پسره میوفته جلو من یا دوتا یا سه تا کلا سد معبر بودن😯🥸
دهن روزه دیگه جون نداشتم لنگام درد گرفت خسته شدم 😫😫😫😫
الانم باید بشینم فنون بخونم و دینی برا شنبه چون فردا حس درس نیست تازه دفاعیم باید فردا بخونم و زبان لباسام شوت کنم تو لباسش شویی اتو خواب بعدش پیش به سوی مدرسه آینده سازان ایران 😂😂😂😂
فردا قراره برم حرم حاجت دارین اسماتون رو بدین اینایی که تو وبم لینکن