خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

امروز

Batwoman
۱۴۰۳/۱۰/۲۹، 0:30
درحال بارگذاری..

تا قبل از جمعه میگفتم پنجشنبه فنون و سلامتو میخونم بعدش فرداش ادامه فنون میخونم که واسه یکشنبه هم راحت باشم

و الان (۲۳:۱۳) بنده درس چهارم فنون و لای کتاب سلامت رو باز نکردم از فنونم یه تقطیعه با چهار نمره تاریخ ادبیات داره از ادبیات مشروطه چندتا آوا در بیاریم کدوم به کدوم نزدیک چی متناقضه چی تضاده چی چیز خاصی نیست فقط من دلم میخواد فردا مثل بارون صبح یک برف شدید بشینه مسیر مدرسه من که هیچ راهی بهش نباشه

بعد از یکماه مدرسه نرفتن، مدرسه رفتن خیلی سخته🥲

چرا تموم نمیشهههههه بسه دیگه تا کی باید هفت پاشم برم 🤣

کاش میشد دوازده سال بعد از مدرسه به خاطر تموم اون هفت صبحا بخوابم ولی یکم زیاده من دیگه جزو اصحاب کهف نیستم همونی باشم که بودم بعد از دوازده سال من سی سالم میشه برم دانشگاه بهم میگن عقب مونده تو باید الان استاد میبودی نه ترم اولی!

زندگی سخته بچه‌ها مدرسه سخته مدرسه سخته مدرسه خیلی سخته واقعا مدرسه سخته خیلی سخته


خاب دوستان این دو روز ما در خدمت بابابزرگ و مادرجونمان بودِم و اینکه متوجه ارادت خاص بابابزرگ نسبت به خودم شدم ینی کوه اعتماد بنفس!

نشسته به مادرجونم میگه ای نَوَاثیوم بِندَری خِیلِه خاطِر مَ مَیه(ترجمش این نوه‌ام خیلی خاطر مرا میخ‌خواهد به این منظور که خیلی مرا دوست میدارد😂)

حالا اینکه یهو بی مقدمه اینو گفت بماند من تو آشپزخونه با شیشه چایی خشک شدم که چیییی؟🤣

این دو روز با متانت کامل جیغ‌های خود را فاکتور گرفته و جوری رفتار کردم که رفت خونه‌های بعدی عموها عمه هام بگم چقدر پسر سومش دختر خوبی داره میدونم این اتفاق بلاخره تو خونه هشتای دیگه میافته😊

نشستم امروز عکسای خودمون هرکی داشتم نشونش دادم جز عمو آخری و خودش و مادرجونم همه‌رو اشتباه گفت🤣

فقط یه عمو رضا رو تشخیص داد بعد بابامو دوبار با شوهرعمم اشتباه گرفت مقیدم نهههه این بابات نیست😂

دیگه از شعر خوندنش فیلم گرفتم همچین با غصه میخوند شاید غصش از نیومدن عمو بود که حاجت روا شد

ساعت دو عمو دیگم زنگ زده چرا نیستین؟ نمیاین؟ بعد من از همه جا داشتم می‌پرسیدم اصن کجا باید میومدیم؟ تا اینکه فهمیدیم دیشب عمو دعوت کرده و پدر بنده گفته من نمی‌تونم بیام و حتی عمو نیومد لااقل مهمونی دارین بیا بابابزرگو ببر ما که گفتیم نمیایم بنایی داریم اونم نیومده بود

دیگه هنوز سفره پهن نشده بابام بردشون خونه عمو بعد برگشت

کفشاش موند کاپشنش موند لباسای مادرجونم موند قبل رفتن لباسای بابابزرگو به‌خاطر تیرگی زیادش عوض کردم همه‌چی همینطوری بهم پیچید

آمارگیر وبلاگ