خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

روز پدر مجدد(بابابزرگ)

Batwoman
۱۴۰۳/۱۰/۲۶، 7:42
درحال بارگذاری..

از صبحش داشتیم طبقه پایینو میشستیم که فرش بندازیم همین پایین بمونیم و اینکه بابابزرگم اومده مشهد

شب رفتیم اونجا بعد وقتی رفتم تو برف شادی زدم اینایی که پشت به من بودن ترسیدن بعد بابابزرگم میگه چرا خاکستر رو صورتت میریزی😂 ملقب به خاک بر سر هم شدم🤣

بعدش عمومحمد تشریف آورد که محمدمهدی رو گفتم با گیتارش دم در وایسته بنوازه چون برفو می‌خواست و مطمئن نبودم که تو چشم عمو نزنه برای همین مثلا یک مسئولیت بسیار مهم بهش دادم تازه مسئول هماهنگی هم کردم که عمو رسید دم در به من که پشت درم بگه🤣

جوانمردانه بچه رو گول زدم و تونستیم عمورو از فیلتر‌ رد کنیم با شوک رد کنیم🤣 بعد من نفهمیدم کی اومد خب توقع داشتم بعدش زنعمو بیاد که به من گفتن بزن من زدم دیدم عه! اینکه مجتبی پسرعمومه ولی برای نودوماد به طوری خاصی زدم جوری که نصفه سفید شد😂😂😂

بعدش دیگه خانمش اومد و تموم شدن

من یک مشکل بزرگ دارم اینکه مثلا برای دست دادن تو سلام کردن با آشنا مشکلی ندارم مثلا عمو خاله و...ولی برای غریبه مثلا عروس عمو یا همسایه ای کسی نمیدونم من دست بدم یا نه

دیشبم می‌خواستم دست بدم بعد دیدم نمیشه دیگه دست ندادم برای خداحافظی ام همینجور

بچه که بودم وقتی باهام روبوسی میکردن لپمو میچسبوندم حالا اونا یا بوسم میکردن یا عمل متقابل بسته به خودشون بود ولی فک کنم این دست دادنم از همون‌جا باشه🤣🤣🤣

ولی بابابزرگم حال میکردااا نشسته بود رو مبل هروی از در میومد بهش تبریک میگفت بهش کادو می‌داد بعد تو عکسام یه ژستای عجیبی داره

آمارگیر وبلاگ