...
یک ساعته دارم فکر میکنم چیکار میکنم ولی هر دقیقه به چیز جدیدی فک میکنم
دیشب تا خود صبح من نخوابیدم بعدم که رفتم مدرسه و تقریبا ۹ اومدم دیگه تا نماز همینجور کلهکوت بیدار بودم چهار پارت یه رمان رندوم مینوشتم بد در نیومد میزارمش براتون بعد یهو خوابم برد
یادم نیست خواب میدیدم یا نه فقط آخرش با یک صدای وحشتناکی از خواب پاشدم چرا داد میزد؟ مگر چندبار صدا زده بود؟ چیشده بود؟ چی میگفت؟ فقط تن صدا رو یادمه حرفارو یادم نیست
انگار شوک برقی بهم زدن تو خواب
و همون لحظه که در بسته شد تا یکساعت بعدش من خودمو فحش دادم بابت کار دیشب بخاطر اینکه من گفتم پیش حتما اون روز عصبی بوده یه چیزی گفته ولی جدیجدی انگار داره واقعا همینجوری رفتار میکنه
بعد این کیک آینه دقم بود گفتم برم دم خونه الناز برای بابای اون ولی حوصله توضیح دادن هیچیو نداشتم
گفتم که اصلا تاریخ تولد منو یادآوری نمیکنن؟ نمیدونم ولی تا الان از سه نفر کادو گرفتم دوتاش فاطمه و الناز یکی هم کوثر آورد. و خب واقعا این تاریخ نحس من بدقدم نیستم ولی انگار این تاریخ براشون تاریخ خوبی نیست که بزرگترین دلیلش منم. نمیدونم اینا فکرای منه ولی هرچی فکر میکنم هیچی نمیتونه باعث بشه که تو روز تولد بچتو بزاری مثل روزای دیگه بگذره
با تموم آهنگا گریه کردم با مداحی گریه کردم بدون همه اینا بازم گریه کردم و اینا تا مرز بیهوش شدنم رفت تا جایی که قشنگ فهمیدم چشام داره میره صورتم میسوخت از گریه چشام میسوخت
خیلی اذیت شدم خیلی
برای امشب نمیتونم کاری کنم. خودمم برم؟ بگم روزش مبارک باشه؟ بگم بهترین پدر دنیاس؟ خب شاید اون ...شاید اگر دیشب میگرفتم اخلاقش بهتر بود.
اشکالی نداره بلاخره من نمیتونم نسبتمو باهاشون انکار کنم تا وقتی تو این خونه ام تحمل میکنم تا یک افسرده روانی نرم بیرون
نمیدونم برای امشب خودم برم بالا یا نه