دیگه بسه
خب من خیلی برنامه واسه روز پدر داشتم که صبح فهمیدم هیچ کاری از دست من بر نمیاد و اگرم کاری کنم میدونم هر لحظه که دارم واسه روز پدر کاری میکنم امروز صبح یادم میاد
الان من چیکار کنم؟ چیکار کنم اون حرف یادم بره؟ چطوری هضم کنم که به من گفت؟ مثلا فک کنم نه با من نبود ولی خب کسی کنارم نبود که بگم شاید اونو گفت شاید با اون بود
از صبح تا الان به یک جمله نرسیده که حرف زدیم
ناراحتم
خیلیم ناراحتم
بیشتر از ناراحتی
همین حرفو از دوستمم شنیدم ولی درد اون حرف از زبون دوستم به اندازه همون روز بود الان باهم خوبیم ولی آخه چرا پدر من؟ چرا باید اینو بگی؟ چطوری تو زبونت چرخید؟ چطوری تونستی به من اینو بگی؟ یک درصدم اگر خواب بوده باشم و نشنیده باشم باید اینو میگفتی؟
هر روز من یا باید با گریه شروع شه یا باید با گریه تموم شه
ولم کنین دگه چرا دس از سر من بر نمیدارین چ انقدر اذیتم میکنین