خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

تولد

Batwoman
۱۴۰۳/۰۹/۰۷، 20:22
درحال بارگذاری..

امروز تولد یکی از بچه ها بود و من شدیدا ازین کار متنفرم یه بری آدم میریزن روهم اداهای مسخره از خودشون در میارن قشنگ سبک بازی هاشونو که انجام دادن اون کیکو میخوردن از شانسشونم امروز یکی اومد مثلا مشاوره مدرسه اولش اومد رفت باز دوباره اومد خواست عکس بگیره مامان همون که تولدش بود نذاشت خودش میخواست عکس بگیره ولی دخترش نه!

در تمام مدت من عادی بودم این الناز و فاطمه چپ و راست میگفتن قیافتو درست کن...چرا اینجوری نگاشون میکنی؟...بخند!...نگاهت زیر نویس داره!

من تو هر حالتی بودم اینا اینو میگفتن دیگه آخرش رومو کردم به دیوار سرم گذاشتم رو دستم تا کیک آوردن

یکی فاطمه سالم بود یکی من تیکه تیکه با یک کوه خامه

چهارتا تکه کیک داشت با الناز خوردیم اون نگرفته بود بقیش خامه بود ریختیم سطل آشغال

یک دسته گل پول آورده بودن یک کادو خیلی کوچیکتر فک کنم عطر بود و ده دوازده تا پریسا و چیپس لیوانی

یکی از چیپسا ریخت دوباره جمعش کردن ریختن تو لیوان و در کمال ناباوری فقط من و فاطمه و الناز با بهت نگا کردیم که ای چه پلشت بازیه!

انقدر تخلیه انرژی رقصیدن که کل مدرسه فهمیدن امواج های شدید صورتی از ۳۷۳ هست ینی اگر تو رقص شلالا کسی وارد کلاس میشد فک می‌کرد اینا جزو آزمایش شدگان واکسن کرونان!

همه تخت آرایش جز خود کسی که تولدشه😂

لوازم آرایش آورده بودن در کسری از ثانیه هم خوشگلللل هم جذاااب اونم تو ده دقیقه🤣

آمارگیر وبلاگ