نابغه خرابکار
صبح پاشدم و به این نتیجه رسیدم که شاید این حساسیت و افسردگی از کربنای زیاد اتاقم باشه و در یک حرکت انتحاری اقدام به منهدم کردن اتاق نمودم🔫
چارو برقی کردم فرش رو جمع کردم طی کشیدم گردگیری کردم باز طی کشیدم باز گردگیری کردم باز طی کشیدم و لباسامو همهههه شوت میکردم بیرون.
اعتصاب کردم تا بابام واقعا این کلبه احزان منو درست کنه دو ساله لنگ در هوا موندیم!
کتابامو جمع کردم میزم لوازمم همه رو بردم اون اتاق چیدم و این اتاق الان آماده عملیات جذاب شدنه البته اگر تو این عملیات من بی اتاق نشم چون در نظر دارن اتاقمو ببرن عقب تر و جای اتاق آشپزخانه باشه
آقامحمد هم زحمت کشیدن وسط اوضاع شلم شوربای من تشریف آوردن و در برخورد اول با فاجعه ایجاد شده گفت:
- اینجا بمب ترکیده؟!
دلممیخواست بگم حالا همین الان مونده بود تو بیای؟
و بزرگوار مارو دعوت کردن ساعت پنج صبح فردا باید در خونش باشیم تا ازونجا با قبیله عزیزم تشریف ببریم به جایی که محمدآقا مارو میبره :))))))))
مؤمن آخه پنج صبح روز جمعههههه؟؟؟؟؟
هعی خدایا شکرت بابت تمام چیزایی که من نمیدانم حکمتش چیه ولی تو میدانی :)
در حال حاضر همه چیز مرتبه و من در اتاقی سرشار از تهی دارم جزوه جامعه مینویسم که تمومش کنم فردا چیزی واسه خوندن نداشته باشم