خآنومِ‌ بَتمَن🧸

خآنومِ‌ بَتمَن🧸

چنین می گذرد که...♡

قروقاطی نوشتم میدانممم

Batwoman
۱۴۰۳/۰۷/۰۸، 0:8
درحال بارگذاری..

امروز به مفتضح ترین حالت ممکن رفت!

شایدم خنده دار ترین یه بخشایی البته

دبیر جغرافیایی اومد هفتا سوال گفت یه ربع به زنگ گفت جمع کنین!

حتی به ده سوال نرسوند

دو زنگ زبان داشتیم که بچه ها از دبیر بیشتر بلد بودیم غلط غولوط میخوند اصن...سر یه حرف من میگفتم ملیکا میگفت ولی قبول نمی‌کرد میگفت دِدِ کِتِد

جامعه خیلی خوبه قشنگ توضیح می‌ده

ولی زبان با من لج داشت انگار😐

اگر کس دیگه جز من بود اون اگر کسی نبود با لطف و افتخار من😐

بعد من خودکار وقتی گفت یکی بخونه گفتم من بخونم حتی نمیدونستم چیو😐😐😐😐😐💔

درست خوندم فقط یه چر ، تر گفتم که درستش کردم با کلمه آخرش عیییین خودش گفتم بچه ها هی میگفتن چی؟چی گفتی؟😂

دد کتد آخه!

رفتیم حرم زیارت کردیم رفتیم مزار نخودکی من تا حالا نرفته بودم یه جا دیدم معماریش خیلی قشنگ بود گوشی نداشتم عکس بگیرم

و اینکه قبل رفتن یه بحث بیخودی پیش اومد که باعث شد تو مسیر رفت و آمد جز چیزایی که مجبور بودم چیزی نمی گفتم

هم تو خیابون گم نشدم فقط دیدم مامانم غیب شد!

تو حرمم مامانم غیب شد ولی پیدا کردم

تو خیابون خیلی بد بود اصن نمیدونستم کجا هست گفتم شاید جایی افتاده تو مغازه ای رفته خیلی چرخ زدم

یاد همتون کردم🤍🌱

از نخودکی ام یه چی خواستم بعد شد دوتا البته همون اولی واجب تره

تو حرم ویلچر خورد به پام

پاهام دیگه از خودم نیستن واقعا💔💔💔

یه جا پیدا کردیم غذا حرم میدن همون تو حرم

غذای ۷۰۰

آمارگیر وبلاگ