از سخنور اعظم تا معضلات اینجانب!
خواستیم بریم خونه خالم که خودشو باد کرده و گریه کرد.
از یمن مبارک خواهرشوهراش رفتن اونجا و ما تغییر جهت به حرم مطهر رضوی دادیم!
یک اتفاق عجیبی افتاد که من و خادم دارالتفسیر داشتیم از خنده خفه می شدیم!
ما که رفتیم تو دارالتفسیر تا نماز بخونیم یه زنه پاش به پای مامانم خورد.
برگشت گفت حاج خانوم حلال کنین و...اومد جلوی پای مامانم نشست.
یکم که خلوت شد، اومد کنار مامانم و از جانماز جیبی شروع کرد تا خاطرات عراق!
از مسجد کوفه و نجف و تل زینبیه و کربلا و مختار و حبیب بن مظاهر و...گفت گفت گفت گفت مگر تموم میشد؟😐
مامانمم در جواب تومارهای گوهربارش هی میگفت التماس دعا رفتید مارو دعا کنید باز خانومه به مبحث دیگه باز می کرد.
من خو عکسام رو گرفته بودم و بیکار نشسته بودم رو به رو مامانم که نمازشو بخونه بریم!
خادمه یه نگاهی می کرد، به لبخندی می زد.
ولی منو که می دید با قیافه زارم می خندید😂
آخرشم وقتی کنارش بودم گفت چه حافظه ای داره همه چیو یادشه!
تا رسید به فصل آخر صحبت هاش
جواد و فک کنم ابراهیم!
پسرای این بانو که یکی دوماد شده و یکی داره تشریفات دامادی رو آماده میکنه و گفته مانتویی نه فقططط چادری😂
مذهبی ام باشه
شما دختر خوب سراغ ندارینننن
وقتی داشت ملاکای پسرشو میگفت من میخ شده بودم روی کتابای امام خمینی!
ینی اون لحظه ای که گفت چادری چنان می خواستم بخندم که بترکم ولی نفس عمیییییق زشته عهه🤣💔
دیگه هیچی این پاشد نماز خوند و مامان منم نماز خوند و آخرای نماز زنه دعا می کرد خدایا جوونامون خوشبخت بشن خدایا ...
رفتیم بیرون گفتم:
- فقط مونده بود بگه دخترتو بده عروسم شه!
بعد مامانم با کمال میل میگه:
- می دادمت بهش می رفتی اسفراین😂
ولی واقعاً انتظار داشتم بگه بشینین الان پسرم میاد میگم سر راه عاقدم بیاره🤣
تازه وقتی داشتیم می رفتیم بیرون دیدم شیخو به حرف گرفته😂😂😂
بعد تازه مامانم میگه من خوشم اومد زن گرمی بود!
و در اتوبوس ها ما صاااف گشتیم!
یه دختره پاشده جاشو داده به یه خانومه بعد میگه من جوونم میتونم وایستم شما بشینید
البته خدا خیرش بده خانومه یه ذره تپل بود وقتی نشست مقدار قابل توجهی جا باز شد.
بعد گرفت از خانومه پرسید زائرین؟ از کجا؟ اونم خوشروووو جوابشو می داد باز این طرفم یه دختره بود
یکی دیگه بهش گفت مشهدی هستین؟ دختره گفت آره بعدش گفت خیلی خیلی التماس دعا و...این دختره ام که ماشاءالله گرفت با یه اهوازی با زبون فارسی همکلام شد برای اسکان!
شمارشم داد اسمش نرگس بود😐
ینی میون فرکانس های صدا من خاموش فقط شنونده بودم.
برای تولد الناز رفتم کیک دیدم الحمدلله مثل روز مادر پول خون پدر نمی گرفتن کیکاشون تا سقف ۲۰۰ هزار تومن بود.
باز بزرگتراش فک کنم گران تر باشه!
فردا قراره چرت و پرت هاش را بستونم و یه روز قبل تولدش برم خونشون چون فرداش احتمالاً میریم روستا!
چرت و پرتاشم مجبورم بخاطر گرونی جنسای گالری سر کوچه، برم یه فرسخ دورتر!
واقعاً گرون میده اصن زورم میاد برای خودم چیزی بخرم چه برسه بقیه!
خسیس نیستم ولی وقتی همونو کمتر میشه گرفت چرا باید بیشتر بدی؟
از همون اولشم گرون بودن چیزاش الانم که این پسره شیخه توش عمراً برم!