روستا

درختا مان بار داده



صبی با والده و پدر رفتیم شهر مادرجونمم بود بعد یک مشتی چیزای شکلاتی گرفتم.
حالا که رسیدیم انقدر شکلاته ازین حاج عبداللها بووووووو میده من گفتم تخم مرغ گندیده مامانم میگه کره !
از بوش آدم حالش بهم میخوره😐
بعد بابام به خریدای من میگه: همش قهوه ای! عین بچه ها!
بعد دوره افتاده واسه بچه های داداششون بستنییی بستونن😒
ینی تا نگرفت، نرفت!
مامان بابای من بچه های مردم براشون غازن😐💔
امامزاده ام رفتیم دیگه خیلی عکس نشون دادم چیز جدیدی نداشت.
ظهرم آبگوشت داشتیم که بابابزرگ من یک اخلاقی داره کم خوراکه و معتقده باید سبک باشی تا راحت باشی حالا کافیه تو برای بچه کاسه دوم رو پر کنی تا بگه بسشه!
من و کوثرم برای همین حداقل المقدور جلوش رعایت می کنیم تا ضایع نشیم!
در حالت عادی ام نمی خوریم ولی جلو بابابزرگم دیگه خیلییی نمیخوریم😂
معذبیم😂
بعد غذا سفره جمع کردیم جارو برقی کشیدیم ظرف شستیم اپنو تمیز کردیم ظرفارو جمع کردیم یخچال تمیز کردم، که کوثر خانوم برای هرکاری خون منو تو شیشه می کرد😐😐😐
هی باید صداش می زدم کوثر پاشو کوثر...
باز مادرجونم میومد یک حرکتی می زد که از برکت حرکتش من دوباره باید اونجارو تمیز می کردم.
آخرش خودمو پرت کردم از خونه بیرون!
خونه خودمونم نشستم با بچه ها چت کردم.
صدای آهنگ زیاد بود بابام صدا زد یک هایِ بلندی گفتم دیدم گفت زهرمااارررر😂
میگه پاشو از درختا عکس بگیر😐
حالا بابابزرگم اومده که نرین بمونین!
باشه!
دوبار😐
حتما می مانیم.
بعد دیوانه غمگین میگه چرا شوهر شوهر می کنین😂
چون شوهر کنیم حداقل برای یکبار که شده از اومدن به ده کوره معاف میشیم دیگه قرار نیست هلک هلک... کیلومتر بکوبیم بیایم ۴ ساعت تو ماشین بپزیم بعد بیایم انقدر کار کنیم که روزمون شب شه و کار همچنان ادامه داشته باشه خسته شدیممممممم خستههههه🤣🤣🤣🤣🤣
لااقل تنوع میشه دیگه بجای دیدن جاده های پر خار و ماسه ای و خشک مسیر روستا، لااقل می فهمیم پیچ جاده چالوس در چه حد پیچیه😂
لااقلش اینه که آب دریای شمالو از نزدیک می بینیم
دیگه کل زندگیمون وقف اومدن به اینجا نمیشه!
ما دیگه حالمون بهم میخوره!
اگه بخاطر بابابزرگم و مادرجونم نبود پامو اینجا نمی ذاشتم ولی چون هیچ اخوی و اختی ای ندارم که باهاش بمونم مجبوورمررممممممم بیام ده کوره رو تحمل کنم💔😐
اه اه اه
الان باید برم مسجد و وقتی به پیرزنایی که زق نگام میکنم سلام میدم در کمال ناباوری میگم دخترآقا رضاس در صورتی که آقا رضای عمویه من!
بهم میگم کوثر!
باید بشینم کنار مامانم و به صحبت های زنی گوش کنم که پسرش درس خونه و داره معلم میشه و دخترش نمونه دولتیه و کنکور داده
بچه های زرنگش!
بدم میاد ازین جماعتی که نفهمیده برای همه حرف در میارن!