هرشب مثه امشب نیس
تا چند ساعت پیش یک حالی داشتم که از عمق وجود می خواستم پاشم جفت بچه هارو بهم گره بزنن دهناشونو بدوزم جیغ بزنم بگم خفه شیییینننن خفه شییینننن
عموم با کوثر رفتن نتایجو دیدن حالا که برگشتن به نظر عموم دیگه درس نخونیم😂
از همون اولشم میدونستم عموم موقعیتش بشه کوثرو شوهر میده که دیگه دانشگاه و درس و کنکور از سرش وا بشه🤣
قبل اینکه بیان دوتا از دوستان مجازی بنده طراحی دوختن که ناشناسم نیستن کاملا مشخصن😅
نشستم به خالم میگفتم نگا اینا تو همین سه سال جز درس درآمدم دارن حالا ما نظریا باید بخونیم کنکور بدیم دانشگاه بریم که بعدش آیا مارا پذیرا هستند یا نیستند؟😐
کار چگونه گیر بیاوریم؟
خالم همینو تیتر کرد که بله ما باید هنری میشدیم😂
نتایج ماعم آمده قشنگ رو مرز تجدیدی چهار نعل یورتمه میرفتم🤣🤣🤣
ولی قبولاندمم و قرار نیست مهمان شهریورشان شوم.
هااااا راستی نگفتم براتان
از روضه کوچه که آمدیم خالم گفت تو که میری خونه دوچرخه مهدی رو ببر!
اولش سخت بود باید یکم خم میشدم و اینکا سبدش هی می چرخید.
دیگه درستش کردم وسطای عین آدم می بردمش تا یک پسره ای افتاد جلوم😂
هر چند قدم بر می گشت یه نگاهی می کرد باز می رفت🤣
حس میکنم میخواست کمک کنه روش نمیشد بگه منم خو نمیتونستم پروبازی دربیارم بگم بیا بگیرش!
تا وقتی پیچید تو کوچه بساط ما همین بود.
ولی یاد محمدرضا افتادم که رفت ماشین یکیو تو شیب هل بده.
نزدیک بود بره زیرشااااا!
این پسره هم اندازه محمدرضا بود تقریبا!
خونه ما با ورود محمدمهدی و فاطمه زهرا رسما منحدم شد!
حلقه رو آورده که میخوام بزنم نیگا کنین
سرمونو خوردددددد
نه یکی که جفتشون!
کافیه بفهمن چقدر براشون اعصاب خورد کنی تا بیشتر رو اعصابت برن😐💔
سر گوشی ام محمد مهدی فقط مونده بود گیسای منو بتابونه دور دستش عین دستمال سر بچرخونتم!
خدایا اینو آدمش کن هدایت شه به صراط مستقیم🗿